روضه حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها)

02

پس از آنکه عده‌ای در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند، عمر رو به ابوبکر کرد و گفت: «ای ابوبکر، اگر از علی (علیه‌السلام) بیعت نگیری، چیزی به دست نیاورده‌ای. به دنبال او بفرست تا بیاید و با تو بیعت کند، وگرنه این مردم عوام هستند (و به هر سو می‌روند).» ابوبکر، قنفذ را به درِ خانه علی (علیه‌السلام) فرستاد و پیغام داد: «بیا، خلیفه رسول خدا با تو کار دارد.» قنفذ رفت و بعد از لحظاتی برگشت و به ابوبکر گفت: «علی (علیه‌السلام) می‌گوید: آیا در نزد تو کسی غیر از من جانشین رسول خداست؟»

ابوبکر به قنفذ گفت: «دوباره برگرد و به او بگو: بیا و جواب ابوبکر را بده؛ زیرا مردم بر بیعت با او اجتماع کرده‌اند، مهاجرین، انصار و قریش با او بیعت نمودند. تو نیز یکی از مسلمانانی و برای توست آنچه برای مسلمین است و به ضرر توست آنچه به ضرر مسلمین است.»

قنفذ رفت و بعد از لحظاتی برگشت و گفت: «علی (علیه‌السلام) می‌گوید: رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به من فرموده که هرگاه او را به مقبره شریفش دفن نمودم، از خانه خارج نگردم تا اینکه کتاب خدا را جمع‌آوری کنم؛ زیرا کتاب خدا در چوب‌های نخل و استخوان‌های شتران نوشته شده است.»

عمر به ابوبکر گفت: «برخیز تا به نزد او برویم.» پس عمر و ابوبکر و عثمان و خالد بن ولید و مغیره بن شعبه و ابو عبیده جراح و سالم مولی ابی حذیفه و قنفذ و عده‌ای دیگر با هم حرکت کردند تا به درِ خانه علی (علیه‌السلام) رسیدند.

فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) تا ایشان را دید، درِ خانه را به روی آن‌ها بست؛ زیرا او نمی‌خواست بدون اجازه‌اش وارد خانه شوند.

عمر گفت: «از خانه خارج شوید برای بیعت با خلیفه رسول خدا.» فاطمه (سلام‌الله‌علیها) فرمود: «ما را با تو چه کار ای عمر؟»

عمر غضبناک گفت: «ما را با زن‌ها چه کار؟» سپس به کسانی که اطرافش بودند، امر کرد که «بروید و هیزم بیاورید.» خود عمر هم با آن‌ها هیزم حمل می‌کرد و هیزم‌ها را اطراف منزل علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهم‌السلام) قرار داد. سپس با صدای بلند به‌گونه‌ای که علی (علیه‌السلام) و فاطمه (سلام‌الله‌علیها) هم بشنوند، گفت: «به خدا قسم، یا خارج می‌شوید و با خلیفه رسول خدا بیعت می‌کنید، یا اینکه خانه را بر سرتان آتش می‌زنم.»

فاطمه (سلام‌الله‌علیها) فرمود: «(ای عمر) ما را با تو چه کار؟» عمر گفت: «در را باز کن، وگرنه خانه را روی شما به آتش می‌کشم.» فاطمه (سلام‌الله‌علیها) فرمود: «آیا از خدا نمی‌ترسی در داخل شدن (بی‌اجازه و زور) به خانه ما؟»

فاطمه (سلام‌الله‌علیها) صدا به گریه بلند کرد و عده‌ای ناراحت شدند و برگشتند، اما عمر برنگشت و دستور داد درِ خانه را آتش زدند. فاطمه (سلام‌الله‌علیها) که پشت در بود و به دلیل گریه برای شهادت رسول خدا چشم مبارکش لاغر شده بود و دستمالی به سر داشت، در این هنگام عمر با پای خود به در خانه کوبید و درِ خانه که نیم‌سوخته بود، شکست. فاطمه (سلام‌الله‌علیها) بدون مقنعه پشت در قرار گرفت و عمر هم در را فشرد و پشت درب، او را در فشار قرار داد.

فاطمه (سلام‌الله‌علیها) صیحه زد: «وا ابتاه یا رسول الله» و فرزندش سقط شد.

سپس وارد خانه شدند و فاطمه (سلام‌الله‌علیها) صدا به ضجه و گریه بلند کرد و با صدای بلند می‌گفت: «وا ابتاه، وا رسول الله، ای پدر! چه بد کردند با ما، ابوبکر و عمر، در حالی که هنوز چشمت در قبر بسته نشده است.»

سلمان می‌گوید: «خودم دیدم که ابوبکر و اطرافیانش به گریه افتادند و هر کس آنجا بود ترسید، مگر عمر و خالد بن ولید و مغیره بن شعبه. عمر می‌گفت: ما از زنان نیستیم و رأی و نظر آنان ارزشی ندارد.»

در این هنگام علی (علیه‌السلام) برخاست و به سوی شمشیر خود رفت، اما آن‌ها زودتر شمشیر را گرفتند و شکستند. سپس حضرت لباس عمر را به شدت گرفت و او را به زمین زد و به بینی‌اش کوبید و گلوی او را فشرد، به‌گونه‌ای که نزدیک بود او را هلاک کند. سپس فرمود: «اگر نبود نوشته‌ای که از قبل از جانب خدا آمده و با پیامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در این باره عهد بسته شده، به تو می‌فهماندم که تو نمی‌توانستی داخل خانه من شوی.»

آن‌ها علی (علیه‌السلام) را از خانه خارج کردند، در حالی که فقط پیراهن عربی به تن داشت و طناب سیاه‌رنگی به گردنش انداختند. به جلوی درِ خانه که رسیدند، فاطمه (سلام‌الله‌علیها) بین آن‌ها و علی (علیه‌السلام) فاصله شد (یعنی خود را جلو انداخت و علی را گرفت تا نبرند). در این هنگام تمام زنان هاشمی از خانه‌ها خارج شدند. عمر به قنفذ گفت: «اگر علی (علیه‌السلام) را رها نمی‌کند، او را بزن.» و قنفذ با شلاق به بازوی فاطمه (سلام‌الله‌علیها) زد.

فاطمه (سلام‌الله‌علیها) به ابوبکر فرمود: «آیا می‌خواهی مرا از شوهرم جدا کنی؟ اگر او را رها نکنید، موهای خود را پریشان می‌کنم و گریبان چاک نموده و به کنار قبر پدرم می‌روم و پیراهنش را روی سرم می‌اندازم و با شیون خدا را می‌خوانم.» سپس دست مبارک امام حسن (علیه‌السلام) و امام حسین (علیه‌السلام) را گرفت و به سمت قبر مبارک رسول خدا حرکت کرد و رو به آنها کرده فرمود: «به خدا قسم، حضرت صالح گرامی‌تر از پدرم نزد خدا نبود و شتر حضرت صالح هم گرامی‌تر از من نزد خداوند نیست و بچه شتر حضرت صالح هم گرامی‌تر از فرزندم نیست.» سلمان می‌گوید: «من نزدیک فاطمه (سلام‌الله‌علیها) ایستاده بودم. به خدا قسم دیدم که ستون‌های مسجد رسول خدا از زمین کنده شد به گونه‌ای که اگر کسی می‌خواست از زیر آن بخزد و عبور کند می‌توانست.»

در این هنگام علی (علیه‌السلام) رو به سلمان نمود و فرمود: «دختر پیامبر (صلى اللهُ عليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) را دریاب. من دو پهلوی شهر مدینه را مضطرب و در حرکت می‌بینم. والله، اگر موهای خود را پریشان کند و گریبان چاک کرده و کنار قبر رسول خدا با شیون خدا را بخواند، به شهر مدینه و اهل آن مهلت داده نمی‌شود و همه در زمین فرو خواهند رفت.»

سلمان (رحمةالله‌علیه) به نزد فاطمه (سلام‌الله‌علیها) آمده و عرض کرد: «ای دختر رسول خدا (صلى اللهُ عليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)، خداوند پدر تو را برای رحمت فرستاد؛ برگرد و نفرین نکن.» فاطمه (سلام‌الله‌علیها) در جواب فرمود: «ای سلمان، آنها می‌خواهند علی (علیه‌السلام) را بکشند و من در مورد علی (علیه‌السلام) نمی‌توانم صبر کنم. از پیشِ راهم کنار برو تا به نزد قبر پدرم بروم تا موهایم را پریشان کنم و گریبان چاک کرده و با شیون خدا را بخوانم.» در این هنگام سلمان عرض کرد: «من می‌ترسم در مدینه زلزله شود و زمین اهلش را فرو برد. علی (علیه‌السلام) مرا فرستاده و به تو می‌گوید که به خانه برگردی و نفرین نکنی.»

فاطمه (سلام‌الله‌علیها) فرمود: «اگر چنین است (یعنی اگر امر علی (علیه‌السلام) است)، برمی‌گردم و صبر می‌کنم و حرفش را می‌شنوم و اطاعت می‌نمایم.»

پس عمر و خالد بن ولید و عده‌ای دیگر علی (علیه‌السلام) را می‌کشیدند و به سمت جلو به شدت هل می‌دادند و به سمت ابوبکر می‌بردند در حالی که به گردن آن حضرت طناب بود و مردم او را تماشا می‌کردند. وقتی علی (علیه‌السلام) را به سمت ابوبکر می‌بردند، او را از کنار قبر پیامبر (صلى اللهُ عليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) عبور دادند. آن حضرت به کنار قبر پیامبر که رسید، فرمود:

يَا ابنَ أُمِّ إِنَّ القَومَ استَضعَفُونِي وَ كَادُوا أَن يَقتُلُونِي (آیه ۱۵۰ سوره اعراف)

ترجمه: «ای پسر مادرم، قوم مرا ضعیف و خار کردند و نزدیک بود مرا بکشند.» (شکایتی که حضرت هارون (علیه‌السلام) در شکایت از بنی‌اسرائیل به حضرت موسی (علیه‌السلام) عرض کرد)

ابوبکر بر روی منبر نشسته بود که علی (علیه‌السلام) را به نزدش آوردند و عمر با شمشیر کنارش ایستاده بود.

عمر رو به علی (علیه‌السلام) کرده و گفت: «بیعت کن.» علی (علیه‌السلام) در جواب فرمود: «اگر بیعت نکنم چه؟» عمر در جواب گفت: «به خدا قسم، با ذلت و خواری گردنت را می‌زنم.»

علی (علیه‌السلام) فرمود: «در این صورت، بنده خدا و برادر رسول خدا را کشته‌ای.» عمر در جواب گفت: «بنده خدا را آری، اما برادر رسول خدا را نه.» و این سوال و جواب سه بار رد و بدل شد.

بعد حضرت دلایلی در اثبات حق خود آورد و مردم را شاهد گرفت و در کفر و ارتداد آنها و وعده عذاب اخروی آنها از زبان پیامبر (صلى اللهُ عليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) مطلبی فرمود.

در این هنگام عباس (عموی پیامبر (صلى اللهُ عليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)) شتابان در حالی که به سرعت راه می‌رفت وارد شد و می‌گفت: «با پسر برادرم مدارا کنید. بر من است که برای تو از او بیعت بگیرم.» پس جلو آمده و دست (مبارک) علی (علیه‌السلام) را گرفته و به دست ابوبکر مالید.

در اینجا روایت به دو صورت آمده:

سپس او را (علی (علیه‌السلام)) رها کردند، در حالی که غضبناک بود و سر مبارک را به سوی آسمان بلند نموده و فرمود: «خدایا، تو می‌دانی پیامبر (صلى اللهُ عليهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) به من فرمود: اگر بیست نفر یاورت تمام بود، با آنها جهاد کن که این سخن تو در کتابت است که فرمودی:

إِن يَكُن مِنكُم عِشرُونَ صَابِرُونَ يَغلِبُوا مِائَتَينِ (سوره انفال، آیه ۶۵)

ترجمه: «اگر از شما بیست نفر صابر باشند، بر دویست نفر غلبه می‌کنند.»

پس فرمود: «آنها بیست نفر نیستند.» و سه مرتبه این جمله را تکرار کرد: «آنها بیست نفر نیستند»، سپس برگشت و رفت.

و بنا بر بعضی روایات رو به ابوبکر کرد و فرمود: «إذا كانَ مَعِي أَربَعونَ رَجُلاً لَفَرَّقتُ جَماعَتَكُم»
(اگر چهل نفر با من بودند، جماعت شما را متفرق می‌کردم) و لکن خداوند لعنت کند قوم‌هایی را که با من بیعت نکردند سپس بیعت‌ها را شکستند.

منابع:

بیت الاحزان شیخ عباس قمی ص۱۱۰

بحارالانوار ج۴۳ ص۴۶ – ج۲۸ ص۲۰۶الاختصاص (شیخ مفید) ص۱۸۵
مناقب ابن شهر آشوب ج۳ ص۳۳۹
خاتمه المستدرک (میرزای نوری) ج ۳ ص۲۸۷
المسترشد (محمد جریر طبری) ص۳۸۰الاحتجاج (شیخ طبرسی) ج۱ ص۱۱۳
مناقب ال ابی طالب ج۳ ص۱۱۸
جواهر التاریخ (شیخ علی کورانی) ج۱ ص۱۲۳مجمع النورین ص۸۳
موسوعه شهادت معصومین – لحبه الحدیث فی معهد باقرالعلوم ج۱ ص۱۶۴
کتاب سلیم بن قیس ص۱۵۰
الغدیر(علامه امینی) ج۵ ص۳۷۲ – ج۹ ص۳۸۲افهام الاعداء ص۵
والحصوم ص۸۶
الامام علی بن ابی طالب(احمد رحمانی همدانی)ص۷۰۹
تفسیر ابی حمزه ثمالی ص ۱۷۵
الوضاعون و احادیثهم ص۴۹۵
من حیاه خلیفه عمر بن خطاب (عبدالرحمان البکری) ص۱۸۳
الاستغاثه (ابوالقاسم کوفی) ج۲ ص۷۷
المعه البیضا< (تبریزی انصاری) ص۲۸۳
انوار العلویه (شیخ جعفر نقدی ص ۲۸۶
حیاه امیرالمومنین عن لسانه ج۲ ص۱۶۶
مجمع النورین (شیخ ابوالحسن مرندی) ص۹۸نفس الرحمان فب فضائل سلمان(میرزا حسین نوری طبرسی) ص۴۸۳
مصباح الهدایه فی اثبات الولایه (سید علی بهبهانی) ص۲۱۷
بیت الاحزان (شیخ عباس قمی) ص۸۳
شرح احقاق الحق (سید مرعشی) ج۳۳ ص۳۶۰الف سوال و اشکال (شیخ علی کورانی) ج۲ ص۴۶۵
اسرار الفاطمیه (شیخ محمد فاضل مسعودی)حوار مع فضل الله حول الزهراء (سلام الله علیها) (سید هاشم هاشمی) ص۲۵۰
علی امامنا و ابوبکر امامکم (سید محمد رضی الرضوی) ص ۱۳۶
ماساه الزهراء (سلام الله علیها) (سید جعفر مرتضی) ج۲ ص۵۲
مع رجال الفکر (سید مرتضی رضوی) ج۱ ص۳۷۷نظره عابره الی صحاح السته (عبدالصمد شاکری) ص۲۳۸
نظریات الخلیفتین (شیخ نجاح الطائی) ج۱ ص۱۶۴ – ج۲ ص۲۸۴
نفحات الزهرا (سید علی میلانی) ج۵ ص۳۱۱فلک النجاه فی الامامه و الصلاه (علی محمد فتح الدین حنفی) ص۱۱۹
بنور فاطمه اهتدیت (عبدالمنعم حسن) ص۹۷
منهج فی الانتماء مذهبی (صائب عبدالحمید) ص۱۷۶

آخرین مطالب

دیگر مطالب

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *