وقتی حضرت عباس (علیهالسلام) تنهایی امام حسین (علیهالسلام) را دید، نزد برادر آمد و عرض کرد:
يَا أَخِي، هَلْ مِنْ رُخْصَةٍ؟
(ای برادر، آیا اجازه مرخص شدن میدهی؟ یعنی اجازه میدهی با رفتنم از این دنیا، از حضورت مرخص شوم؟)
امام حسین (علیهالسلام) به شدت گریست، بهطوری که اشک مبارکش محاسن او را تر کرد و فرمود:
يَا أَخِي، أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي، وَإِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِي.
(ای برادر، تو صاحب پرچم منی، و اگر بروی، لشکرم از هم متفرق میشود.)
حضرت عباس (علیهالسلام) عرض کرد:
فِدَاكَ رُوحُ أَخِيكَ يَا سَيِّدِي، قَدْ ضَاقَ صَدْرِي وَسِئِمْتُ مِنَ الْحَيَاةِ، وَأُرِيدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِي مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِينَ.
(جان برادرت فدای تو، ای آقای من! سینهام تنگ شده و از زندگی خستهام و میخواهم انتقام خود را از این منافقین بگیرم.)
امام حسین (علیهالسلام) فرمود:
فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِيلًا مِنَ الْمَاءِ.
(پس کمی آب برای این کودکان طلب کن.)
حضرت عباس (علیهالسلام) مقابل لشکر رفت، آب طلب نمود و دشمنان را نصیحت کرد و از کارشان ترسانید، اما سودی نبخشید. خطاب به عمر بن سعد فرمود:
إِي عُمَرَ سَعِيدٍ: هَذَا الْحُسَيْنُ ابْنُ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ، قَدْ قَتَلْتُمْ أَصْحَابَهُ وَأَهْلَ بَيْتِهِ، وَهَؤُلَاءِ عِيَالُهُ وَأَوْلَادُهُ عَطَاشَى، فَاسْقُوهُمْ مِنَ الْمَاءِ قَدْ أَحْرَقَ الظَّمَأُ قُلُوبَهُمْ.
(ای عمر بن سعد! این حسین فرزند دختر رسول خداست. شما یاران و اهلبیت او را کشتید، و حال زنها و کودکانش تشنهاند. به آنها آب بدهید، که عطش، جگرشان را میسوزاند.)
این سخنان در برخی از لشکریان تأثیر گذاشت و عدهای از آنان گریستند، اما شمر فریاد زد:
إِي ابْنَ أَبِي تُرَابٍ: إِنْ تَمَلَّكَتُمُوْا مَاءِ الْأَرْضِ كُلَّهُ، لَا تَسْقُونَكُمْ قَطْرَةً حَتَّى تَرْضُوا بِالْبَيْعَةِ لِيَزِيدَ.
(ای پسر ابو تراب! اگر تمام آب زمین را هم داشته باشیم، یک قطره هم به شما نمیدهیم، مگر آنکه به بیعت یزید راضی شوید.)
حضرت عباس (علیهالسلام) نزد برادر بازگشت و ماجرا را به او گفت. در این هنگام، صدای کودکان را شنید که میگفتند: العَطَشُ العَطَشُ (یعنی: تشنهایم، تشنهایم).
عباس (علیهالسلام) سوار مرکب شد، نیزه و مشک را برداشت و به سوی فرات حرکت کرد. چهار هزار نفر که از فرات محافظت میکردند، به او حمله نمودند. اما آن حضرت لشکر را شکافت، هشتاد نفر از آنان را کشت و وارد فرات شد. وقتی خواست آب بنوشد، به یاد تشنگی امام حسین (علیهالسلام) و اهلبیتش افتاد. آب را ننوشید، مشک را پر کرد و به سوی خیام بازگشت.
دشمنان او را محاصره کردند. در این نبرد، دست راستش قطع شد. مشک را به شانه چپ انداخت و این رجز را خواند:
وَاللَّهِ إِنْ قَطَعْتُمُوا يَمِينِي * إِنِّي أُحَامِي أَبَدًا عَنْ دِينِي
(به خدا قسم، اگر دست راستم را قطع کنید، من دست از حمایت دینم برنمیدارم.)
در ادامه، دست چپ او نیز قطع شد و دشمن تیر به مشک زد و آب آن ریخت. تیری دیگر به سینه مبارکش اصابت نمود و عمودی آهنین بر سرش فرود آمد. حضرت عباس (علیهالسلام) از اسب به زمین افتاد و برادرش را صدا زد:
يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، عَلَيْكَ مِنِّي السَّلَامُ.
(ای اباعبدالله، بر تو سلام.)
امام حسین (علیهالسلام) به سوی او شتافت، او را در آغوش گرفت و گریست. حضرت عباس (علیهالسلام) با گریه فرمود:
أَخِي، يَا نُورَ عَيْنِي، بَعْدَ سَاعَةٍ، مَنْ يَرْفَعُ رَأْسَكَ عَنِ التُّرَابِ؟
(ای برادر و ای نور چشمم! تا ساعتی دیگر، چه کسی سر تو را از خاک برمیدارد؟)
سرانجام، حضرت عباس (علیهالسلام) جان به جانآفرین تسلیم کرد و امام حسین (علیهالسلام) با اندوه فرمود:
الْآنَ إِنْكَسَرَ ظَهْرِي وَقَلَّتْ حِيلَتِي.
(اکنون کمرم شکست و تدبیرم ناتوان شد.)
وَقَالَ: اليَوْمَ نَامَتْ أَعْيُنٌ بِكَ لَمْ تَنَمْ.
امروز چشمانی که به واسطهٔ تو از ترس نمیخوابیدند، اکنون به خواب رفتهاند.
(این جمله ضربالمثلی عربی است و به معنای آن است که کسانی که از ترس تو جرأت نمیکردند اقدامی کنند، اکنون جسارت یافتهاند.)
وَارْتَجَعَ الحُسَيْنُ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) إِلَى الخِيمِ وَهُوَ حَزِينٌ وَبَاكٍ وَيَمْسَحُ دُمُوعَهُ بِمِبْسَمِهِ.
امام حسین (علیهالسلام) در حالی که غمگین و گریان بود، به سوی خیمهها بازگشت و اشکهایش را با آستین خود پاک میکرد.
سَكِينَةُ جَاءَتْ إِلَى أَبِيهَا وَأَمْسَكَتْ لِجَامَ فَرَسِهِ وَقَالَتْ: يَا أَبَتَاهُ! هَلْ لَكَ عِلْمٌ بِعَمِّي عَبَّاسٍ؟
سکینه به سوی پدر آمد، لجام اسب او را گرفت و عرض کرد: ای پدر! آیا از عموی من عباس خبری داری؟
فَبَكَى الحُسَيْنُ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) وَقَالَ: يَا بِنْتَاهُ! إِنَّ عَمَّكَ العَبَّاسَ قُتِلَ وَبَلَغَتْ رُوحُهُ الجِنَانَ.
امام حسین (علیهالسلام) گریست و فرمود: دخترم! عمویت عباس کشته شده و روحش به سوی بهشت پرواز کرده است.
فَسَمِعَتْ زَيْنَبُ الكُبْرَى (سَلاَمُ اللَّهِ عَلَيْهَا) هَذَا وَصَاحَتْ: وَا أَخَاهُ وَوَا عَبَّاسَاهُ وَوَا ضَيَّاعَتَنَا بَعْدَكِ!
زینب کبری (سلاماللهعلیها) این سخن را شنید و فریاد زد: وای برادرم! وای عباسم! وای بر بیچارگی ما پس از تو!
وَجَمِيعُ النِّسَاءِ بَكَيْنَ وَبَكَى الحُسَيْنُ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) مَعَهُنَّ وَقَالَ: إِي وَاللَّهِ! مِنْ بَعْدِهِ وَوَا ضَيَّاعَتَاهْ! وَانْقِطَاعَ ظَهْرَاهْ.
تمام زنان گریستند و امام حسین (علیهالسلام) همراه آنان گریه کرد و فرمود: آری، به خدا سوگند! پس از او وای بر بیچارگی ما و شکست پشتمان!
منابع:
- بحارالأنوار، ج ۴۵، ص ۴۰
- العوالم الإمام حسین، ص ۲۸۵
- معالم المدرستین، ج ۳، ص ۱۳۰
- عوالم العلوم، ج ۱۷، ص ۲۸۵
- موسوعة كلمات الإمام حسین علیهالسلام، ص ۵۶۹
- كربلا الثورة والمآسات، ص ۳۳۳
- موسوعة شهادة المعصومين، ج ۲، ص ۲۵۹
- أبصار العين في أنصار الحسين، ص ۲۲۵
- المجالس الفاخرة، ص ۲۹۶ و ۳۲۲
- الأخلاق الحسينية، ص ۱۲۲
- مجالس العاشورية، ص ۲۴۵ و ۳۸۷
- در سوگ آل الله، ص ۱۲۲
- شهداء أهل بیت علیهمالسلام، ص ۹۸
- تسلیة المجالس، ج ۲، ص ۳۱۰
- ریاض الأبرار، ص ۲۲۷
- شرح الأخبار، ج ۳، ص ۱۹۲