مظلومیّت امام صادق (علیه‌السلام)

آتش زدن خانه حضرت امام صادق (علیه‌السلام)

منصور دوانیقی به ربیع (وزیر و مشاور منصور) گفت: «هم‌اکنون به سراغ جعفر بن محمد بن فاطمه (علیه‌السلام) برو و او را به همان وضع و حالتی که یافتی نزد من بیاور و نگذار حتی لباسش را عوض کند و وضعش را دگرگون نماید.»

ربیع می‌گوید: با خود گفتم: «إِنّا لِلَّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، این مأموریّت باعث بدبختی من خواهد شد. اگر امام را نزد او بیاورم با این خشمی که دارد، امام را خواهد کشت و آخرتم تباه خواهد گردید؛ و اگر به دنبال دستور او نروم و امام را نیاورم، خون من و فرزندانم را خواهد ریخت و دارایی‌هایم را خواهد گرفت. در این موقع، دنیا و آخرت در جلوی چشمانم جلوه‌گر گردید و بالاخره به سوی دنیا رفتم و آن را برگزیدم.

محمد بن ربیع (فرزند ربیع که دربان و حاجب منصور بود) می‌گوید: پدرم مرا که در میان برادرانم به قساوت و سخت‌دلی شهرت داشتم، صدا زد و گفت: «برو سراغ جعفر بن محمد (علیه‌السلام) و از دیوار خانه بالا برو و لازم نیست در خانه را به صدا درآوری تا او خود را آماده کند و وضعش را عوض کند؛ بلکه به یکباره بر او وارد شو و او را در همان حالتی که هست جلب کن!»

من برای انجام این مأموریّت راه افتادم. فقط کمی از شب مانده بود. نردبانی گذاشتم و از دیوار بالا رفتم. امام را در حال نماز دیدم که پیراهنی به تن و قطیفه‌ای به دور کمر داشت. تا سلام نماز را گفت، گفتم: «به دستور امیر حرکت کنید.»

امام فرمود: «بگذار دعایم را بخوانم و لباسم را عوض کنم.»

گفتم: «نه، امکان ندارد.»

امام فرمود: «بگذار تنم را بشویم و تجدید وضو کنم.»

گفتم: «این نیز نمی‌شود، معطل نکنید! نباید و نمی‌گذارم وضع سر و صورتتان را عوض نمایید.»

پس امام را با همان پیراهن و قطیفه با پای برهنه و بدون کفش و در حال خستگی حرکت دادم. او بیش از هفتاد سال داشت. چون مقداری راه آمدیم، حضرت بر اثر پیری دچار ضعف شد. دلم به حالش سوخت؛ گفتم: «سوار شوید!» و او را بر استری سوار نمودم. سپس به حضور پدرم راه افتادیم و شنیدم منصور به پدرم ربیع می‌گفت: «وای به حالت ای ربیع، اینها دیر کردند، چرا نیامدند؟»

سرانجام وقتی چشم پدرم (ربیع) بر جعفر بن محمد (علیهما‌السلام) افتاد و او را در آن حال مشاهده نمود، به گریه افتاد، زیرا او از شیعیان اهل‌بیت بود.

امام به پدرم فرمود: «ای ربیع! می‌دانم که دل تو با ماست؛ بگذار من دو رکعت نماز گزارم و دعا بخوانم.»

ربیع گفت: «اختیار با شماست؛ هرچه می‌خواهید انجام دهید.»

محمد بن ربیع می‌گوید: آنگاه امام دو رکعت نمازی سبک گزارد و دعایی طولانی خواند که من نفهمیدم چه بود و منصور در این فاصله پدرم را بازخواست می‌کرد و از علت تأخیر ورود امام می‌پرسید، تا اینکه دعای امام تمام شد و پدرم دست او را گرفت و حرکت داد تا نزد منصور ببرد.

وقتی امام به صحن ایوان رسید، ایستاد؛ سپس با تکان دادن لب‌هایش دعایی خواند که من ندانستم چه بود؟ بعد پدرم او را به نزد منصور برد و امام در مقابل منصور ایستاد. منصور نگاهی به امام انداخت و (با گستاخی تمام) گفت: «ای جعفر! (علیه‌السلام) چرا از این همه حسد، کینه و دشمنی‌ات نسبت به خانواده عبّاس دست نمی‌کشی و خداوند هر روز بر شدّت حسد و ناراحتی‌ات می‌افزاید؟!»

امام فرمود: «ای امیر! به خدا سوگند من این کارهایی را که تو می‌گویی نکرده‌ام…»

منصور که روی پوستینی نشسته بود و در زیر پوستین شمشیری را که هرگاه در کاخ سبز می‌نشست آن را همراه داشت، آماده نگاه داشته بود، ساعتی بر امام خیره شد؛ سپس گفت: «سخن باطل می‌گویی و مرتکب گناه شده‌ای!» و بعد از زیر متکا و پشتی، پرونده‌ای را بیرون آورد و آن را به طرف امام پرتاب کرد و گفت: «اینها نامه‌های شماست به مردم خراسان که آنها را به پیمان‌شکنی و مخالفت با ما دعوت کرده و به اطاعت و پیروی خود فرا خوانده‌اید.»

امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «به خدا سوگند، ای امیر! من چنین کاری نکرده‌ام و دیگر حال و حوصله اینگونه کارها را ندارم و اگر ناگزیر تصمیمی درباره من دارید، مرا در برخی زندان‌های خود حبس کنید تا مرگ من فرا رسد که آن نزدیک است.»

منصور گفت: «نه، هرگز!»

سپس چشمانش بر جایی خیره شد و دستش را بر قبضه شمشیر برد و به مقدار یک وجب آن را بیرون آورد.

ربیع می‌گوید: تا این وضع را دیدم، گفتم: «إِنّا لِلَّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، به خدا سوگند امام از دست رفت. امّا دیدم منصور شمشیر را در غلاف کرد و ادامه داد: «ای جعفر! (علیه‌السلام) آیا شرم نداری با این کهنسالی و با این نسب، خلاف می‌گویی و میان مسلمانان اختلاف ایجاد می‌کنی؟ تو می‌خواهی خون بریزی و آشوب راه بیندازی و میان پادشاه و ملّت را به هم بزنی!»

امام فرمود: «نه به خدا سوگند، ای امیر! من نکرده‌ام و این نامه‌ها از من و به خط و مهر من نیست.»

باز منصور دست به قبضه شمشیر برد و این بار به اندازه یک گز (تیر) آن را از غلاف بیرون آورد.

گفتم: «إِنّا لِلَّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، امام کشته شد و در دل خود گفتم: اگر فرمان دهد که امام را به قتل برسانم، مخالفت خواهم کرد (چون گمان داشتم شمشیر را به دست من دهد و فرمان قتل امام را صادر کند) و تصمیم گرفتم که اگر چنین دستوری دهد، خود منصور را بکشم، هرچند که خود و فرزندانم و دار و ندارم به خطر افتد و از عمل و کار زشت خود که قبلاً در دل داشتم توبه کردم.

خلاصه، منصور امام را سرزنش می‌کرد و او پوزش می‌خواست که در این هنگام او همه شمشیر جز اندکی را از غلاف بیرون کشید و این بار هم گفتم: «إِنّا لِلَّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»، به خدا قسم امام شهید شد. اما باز منصور شمشیر را غلاف کرد و ساعتی خیره ماند و سپس سربلند کرد و گفت: «به گمانم راست می‌گویی. ای ربیع! آن زنبیل را بیاور!» آوردم.

منصور دست در آن کرد و مقداری عطر و مواد خوشبو از آن بیرون آورد و سر و صورت امام را معطر ساخت و محاسن امام که سفید بود از غالیه مشکین شد و آنگاه به من دستور داد که او را بر اسب ویژه‌ای که خود بر آن سوار می‌شد، سوار کنم و مبلغ ده هزار درهم نیز به امام بدهم و با کمال احترام امام را تا منزلش مشایعت کنم و به او عرض کنم که مخیّر است در بغداد بماند و یا به مدینه برگردد.

ربيع می‌گويد: از این ماجرا مدتی گذشت و این موضوع در دل من باقی بود که چگونه منصور، ابتدا نسبت به امام (علیه‌السلام) چنان خشمگین بود و ناراحتی شدیدی نسبت به او داشت، ولی سپس چنان احترامش کرد که گمان نمی‌کنم درباره کسی دیگر چنین رفتاری کند. تا این‌که روزی فرصتی خلوت پیش آمد و در اندرون او را سرحال یافتم؛ گفتم: «ای امیر! کاری عجیب از شما مشاهده کردم.»

منصور گفت: «چه کار عجیبی؟»

ربيع پاسخ داد: «شما نسبت به جعفر بن محمد صادق (علیه‌السلام) آن‌چنان خشمگین بودید که مانند آن را نسبت به احدی ندیده‌ام… به حدی که می‌خواستید او را با شمشیر بکشید، اما…»

منصور گفت: «این سرّ و راز نباید فاش شود. ای ربيع! این موضوع را نباید با کسی در میان بگذاری. نمی‌خواهم به گوش بنی‌فاطمه (علیهم‌السلام) برسد و آنان بر من فخر بفروشند! همین ریاست و حکومتی که داریم برای ما بس است. اما این راز را از تو پنهان نخواهم کرد. اطراف خود را بنگر، و هر که در آن نزدیکی است، دور کن!… اگر این راز فاش شود، تو و فرزندان و تمام خانواده‌ات را خواهم کشت و همه دارایی‌هایت را خواهم گرفت.»

سپس منصور ادامه داد: «ای ربيع! من تصمیم قطعی به قتل جعفر (علیه‌السلام) گرفته بودم و نمی‌خواستم هیچ عذری از او بپذیرم و به هیچ سخنی از او گوش دهم. اولین بار که خواستم او را بکشم، رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در برابر من مجسم شد؛ در حالتی که پنجه‌های دستش باز، آستین‌هایش بالا، و چهره‌اش عبوس و گرفته بود و میان من و او (امام صادق علیه‌السلام) مانع شد. من از امام روی گرداندم. برای بار دوم که تصمیم به قتل جعفر (علیه‌السلام) گرفتم و شمشیر را بیشتر از دفعه اول بیرون کشیدم، باز رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را مشاهده کردم که فوق‌العاده به من نزدیک شد و به گونه‌ای در نظر داشت که اگر من جعفر (علیه‌السلام) را می‌کشتم، او نیز مرا می‌کشت. بنابراین، دست نگه داشتم. اما مجدداً جسارت و جرأت به خود دادم و با خود گفتم که شاید دچار توهم شده‌ام. پس تمام شمشیر را از غلاف بیرون آوردم، و باز رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در برابرم ظاهر شد؛ در حالتی که بازوانش را گشوده، آستین‌هایش بالا زده، چهره‌اش برافروخته و عبوس بود، به گونه‌ای که نزدیک بود دست بر شانه من بگذارد. از این رو، ترسیدم و به خدا قسم خوردم که اگر کاری کنم، او نیز کاری خواهد کرد. به همین دلیل دیدی که حال من دگرگون شد و خشم خود را فرو خوردم. ای ربيع! حق بنی‌فاطمه را جز مردمان نادان و بی‌بهره از دین و دور از شریعت انکار نمی‌کنند، و تو نیز این ماجرا را نباید به کسی بازگو کنی.»

آدرس منابع:

  • مهج الدعوات، ص ۱۹۳
  • بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۱۹۶ و ج ۹۱، ص ۲۸۹
  • الانوار البهیه، ص ۱۶۵
  • اعیان الشیعه، ج ۶، ص ۴۶۱
  • الامام الصادق، محمد حسن مظفر، ج ۱، ص ۱۰۶
  • موسوعه شهادت معصومین، ج ۳، ص ۱۲۳
  • ریاض الابرار، ج ۲، ص ۱۸۹
  • عوالم العلوم، ج ۲۰، ص ۴۱۸

آخرین مطالب

دیگر مطالب

ذوالقرنین

ذوالقرنین بخش چهارم

در روایتی از امام صادق (علیه‌السلام) وارد شده است که یأجوج و مأجوج تا پیش از ظهور امام زمان (عجل‌الله‌تعالى‌فرجه‌الشریف)...

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *