عبیدالله، هانی بن عروه را به دارالخلافه فراخواند و هانی همراه با محمد بن اشعث، اسماء بن خارجه، حسان بن اسماء، و عمر بن حجاج – که از بزرگان کوفه بودند – نزد عبیدالله رفت. وقتی نگاه عبیدالله به او افتاد، گفت: أتتك بخائنٍ رجلُه، یعنی «آنکه خائن است، با پای خود پیشت آمده است». سپس شعری خواند که به این معنا اشاره داشت که عبیدالله، هانی را قاتل خود میداند.
هانی گفت: «چه میگویی ای امیر؟»
ابن زیاد با عصبانیت گفت: «ساکت شو! این چه توطئهای است که در خانهٔ تو علیه امیرالمؤمنین (یزید) و مسلمانان انجام میگیرد؟ مسلم بن عقیل را در خانهٔ خود جای دادهای و اسلحه و افراد مخالف را گرد آوردهای. آیا گمان میکنی که ما از این قضایا بیخبریم؟»
هانی گفت: «خداوند صلح ایجاد کند؛ من این کار را نکردهام، ای امیر.»
ابن زیاد گفت: «معقل، غلام مرا بگویید بیاید.» معقل آمد و بلافاصله هانی متوجه شد که او جاسوس بوده است، چرا که در خانهٔ او رفت و آمد داشت.
هانی گفت: «ای امیر، به خدا سوگند من مسلم را دعوت نکردهام، بلکه او خود به خانهٔ من پناه آورد و من از اینکه او را رد کنم، حیا کردم. حال که این را دانستهای، اجازه بده به خانه بروم و به او بگویم هر جا میخواهد برود، تا آنچه در پذیرایی مهمان بر عهدهٔ من آمده است، ساقط شود.»
ابن زیاد گفت: «به خدا سوگند از من جدا نمیشوی تا آنکه مسلم را حاضر کنی.»
هانی جواب داد: «به خدا سوگند، او را هرگز به اینجا نمیآورم. آیا مهمان را با دست خودم به تو بدهم تا او را به قتل برسانی؟»
ابن زیاد قسم خورد که تو باید او را حاضر کنی و هانی نیز قسم یاد کرد که او را نمیآورد. چون سخنان آنان به مشاجره کشید، مسلم بن عمرو باهلی گفت: «خداوند صلح عنایت کند؛ اجازه بدهید تا با او در خلوت چند کلمهای صحبت کنم.»
باهلی، هانی را به گوشهای برد، در حالی که ابن زیاد آنان را میدید و صدایشان را میشنید. به هانی گفت: «ای هانی، تو را به خدا قسم میدهم که خود را به کشتن ندهی و طایفهات را در بلا نیندازی. مسلم عموزادهٔ این جمع است؛ او را نمیکشند و آزار نمیرسانند. او را تحویل بده. این کار برای تو عیبی نیست، چرا که او را به سلطان تسلیم کردهای و این بر تو نقصی نیست.»
هانی گفت: «به خدا سوگند، تحویل دادن کسی که در پناه ماست برای من ننگ است، چرا که او فرستادهٔ پسر پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است و دستهای من سالم و یاران من فراوانند. به خدا قسم، اگر تنها هم باشم و کسی مرا یاری نکند، باز او را تحویل نخواهم داد تا آنکه پیش از او بمیرم.»
با وجود اصرار فراوان، هانی قسم خورد که مسلم را به ابن زیاد تحویل نمیدهد.
ابن زیاد گفت: «او را نزد من بیاورید.» هانی را آوردند و ابن زیاد گفت: «به خدا قسم، باید او را به اینجا بیاوری و الا گردنت را میزنم و…»
هانی پاسخ داد: «به خدا سوگند، در آن صورت شمشیرهای زیادی اطراف خانهات را خواهند گرفت.»
ابن زیاد پاسخ داد: «وای بر تو! مرا از شمشیرها میترسانی؟»
هانی گمان میکرد که طایفهاش صدای او را میشنوند. عبیدالله گفت: «او را نزد من بیاورید.» هانی را نزدیک ابن زیاد بردند و او آنقدر با چوب دستی بر سر و صورت هانی زد که خون بر بدن و لباسهایش جاری شد و چوب شکست.
هانی قصد گرفتن شمشیر یکی از نگهبانان را داشت که ابن زیاد فریاد زد: «او را بگیرید.» او را کشانکشان به یکی از اتاقها بردند و به دستور ابن زیاد، نگهبانی برای او گذاشتند.
هانی در زندان بود تا مسلم بن عقیل شهید شد. پس از شهادت مسلم، ابن زیاد دستور داد تا هانی را به قتل برسانند.
آدرس منابع:
۱. شهداء أهل بیت علیهمالسلام، ص۲۷
۲. جمهرة الخطب العرب، ج۲، ص۳۸
۳. مفتاح السعادة، ج۶، ص۵۳۱
۴. الإرشاد، ج۲، ص۴۹
۵. بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۴۷
۶. عوالم الإمام حسین، ص۱۹۶
۷. منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة، ج۱۷، ص۱۶۵
۸. لواعج الأشجان، ص۵۶
۹. مواقف الشیعة، ج۱، ص۳۸۴
۱۰. الفوائد الرجالیة، ج۴، ص۲۴
۱۱. تاریخ طبری، ج۴، ص۲۷۴
۱۲. الکامل فی التاریخ، ج۴، ص۲۹
۱۳. مقتل الحسین ابی مخنف، ص۳۸
۱۴. الفتوح، ج۵، ص۴۷، پاورقی
۱۵. موسوعة شهادة المعصومین، ج۲، ص۱۱۷
۱۶. نهایة الأرب فی فنون الأدب، ج۲۰، ص۳۹۶
۱۷. الإعلام من الصحابة و التابعین، ج۶، ص۱۲۲
۱۸. المجالس العاشوریة، ص۱۲۷