امام حسن مجتبی (علیهالسلام) برای مردم خطبهای ایراد کردند و فرمودند:
«سپاس و ستایش سزاوار خداوند است، تا زمانی که ستایشگری او را ستایش کند، و گواهی میدهم که معبودی جز خداوند یکتا نیست، هر گاه شاهدی بر آن گواهی دهد، و گواهی میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست. خداوند او را به حق مبعوث کرد و بر وحیاش امین قرار داد. درود خدا بر او و خاندانش باد.
اما بعد، به خداوند سوگند، امیدوارم که به لطف و منت پروردگار، در زندگیام بهترین فرد باشم در اندرزگویی به بندگانش، و هرگز کینهای از هیچ مسلمانی به دل نمیگیرم و نسبت به کسی نیت بدی ندارم. آنچه را که شما در همبستگی ناخوش دارید، بهتر است از پراکندگی که آن را دوست میدارید. آگاه باشید، آنچه من درباره شما میدانم و برای شما میخواهم، بهتر از آن است که شما برای خود میخواهید. پس نافرمانی مرا نکنید و رأی مرا رد نکنید. خداوند من و شما را ببخشاید و ما را به آنچه موجب محبت و خشنودی اوست، هدایت فرماید.»
راوی گوید: مردم به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: «نمیبینید از این سخنان چه منظوری دارد؟» برخی گفتند: «گمان میکنیم که او میخواهد با معاویه صلح کند و حکومت را به او بسپارد.» سپس گفتند: «به خدا قسم که او کافر شده است.» به خیمه امام حمله بردند و آن را غارت کردند، حتی سجادهاش را از زیر پای او کشیدند. عبدالرحمان بن عبدالله بن جعال ازدی به خود امام حمله کرد و پارچهای را که بر روی شانه حضرت بود، ربود، و حضرت بدون ردا در جای خود نشسته بود در حالی که شمشیرش بر گردنش حمایل شده بود.
سپس امام مجتبی (علیهالسلام) اسب خود را خواست و سوار شد. یاران نزدیک و شیعیان حضرت اطراف او را گرفتند و حملهکنندگان و تضعیفکنندگان را از حضرت دور کردند. امام فرمود: «قبیله ربیعه و همدان را (برای کمک) صدا بزنید.» اصحاب صدا زدند و آن قبایل آمدند و گرد حضرت حلقه زدند و مردم را از او دور کردند. آنگاه حضرت به حرکت در آمد و عدهای دیگر نیز برای کمک به آنها پیوستند.
وقتی به سایهبانهای ساباط رسیدند، مردی از بنیاسد به نام جراح بن سنان بر امام حمله کرد و لجام اسب حضرت را گرفت. او کارد باریکی (مغول) به دست داشت و گفت: «اللهاکبر، ای حسن! مشرک شدی، همانگونه که پدرت قبل از تو مشرک شده بود.» سپس ضربهای به پای حضرت زد که پای ایشان به شدت مجروح شد و استخوان یا رباط ران نمایان گردید.
امام مجتبی (علیهالسلام) با شمشیر خود ضربهای به آن ملعون زد، و به دلیل ضربهای که بر ران مبارکش وارد شده بود، از اسب به روی همان ملعون افتاد و هر دو به زمین افتادند. آن ملعون نیز به دلیل ضربه امام بیهوش شد.
سپس یکی از شیعیان امام به نام عبدالله خطل طائی به آن ملعون حمله کرد و مغول را از دست او گرفت و شکمش را درید. دیگری به نام ظبیان بن عماره بینیاش را برید و آجری برداشت و به سر و صورت او کوبید تا به هلاکت رسید. فرد دیگری که همراه او بود نیز به قتل رسید.
امام مجتبی (علیهالسلام) را روی تختی گذاشتند و به مدائن بردند و به خانه سعد بن مسعود ثقفی، کارگزار امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در مدائن، منتقل کردند. سعد از ورود امام بسیار خوشحال شد و امام در خانه او به معالجه خود پرداخت.
منابع:
مقاتل الطالبین ص ۴۱
کشف الغمه ج ۲ ص ۱۶۴
ارشاد مفید ج ۲ ص ۱۳
بحار الانوار ج ۴۴ ص ۴۸
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۱۶ ص ۴۲
تاریخ ابن خلدون ج ۲ ق ۲ ص ۱۸۷
اعیان الشیعه ج ۱ ص ۵۶۹
کشف الغمه فی معرفة الائمه ج۲ ص ۱۶۳
قادتنا کیف نعرفهم ج۳ ص ۴۸۱
جواهر التاریخ ج۳ ص ۳۵
موسوعه شهادت معصومین ج۱ ص ۴۰۹
موسوعه کلمات امام حسن ع ص ۱۲۳
علی خطی الحسین ص ۴۰