مهلت خواستن امام حسین (علیه‌السلام) در روز تاسوعا

مهلت خواستن امام حسین (علیه‌السلام) شب عاشورا

روز تاسوعا، شمر با نامه‌ای از طرف عبیدالله بن زیاد به نزد عمر بن سعد آمد. وقتی نامه را برایش خواند، عمر به شمر گفت:
– وای بر تو! چه می‌کنی؟ خداوند خانه‌ات را ویران کند و آنچه آوردی زشت گرداند! به خدا قسم، گمان می‌کنم آنچه در نامه نوشتم که ممکن بود بپذیرند، خراب کردی و کار ما را به تباهی کشاندی. ما امید داشتیم اصلاح کنیم. به خدا قسم، حسین (علیه‌السلام) تسلیم نمی‌شود؛ زیرا روح بزرگی دارد که به آزادگی تن می‌دهد نه تسلیم.
شمر پاسخ داد:
– بگو چه می‌کنی؟ اگر فرمان امیرت را اجرا می‌کنی و دشمنش را می‌کشی، انجام بده وگرنه مرا با این لشکر تنها بگذار.
عمر بن سعد گفت:
– نه، تو برای این منصب شایسته نیستی؛ خودم رهبری را به عهده می‌گیرم و تو فرماندهی پایین‌تر را به عهده بگیر.
پس از نماز عصر بود که عمر بن سعد فریاد زد:
– ای لشکر خدا! سوار شوید و بشارت بر شما!
سپاهیان سوار شدند و به سوی خیمه‌های اباعبدالله حرکت کردند. امام حسین (علیه‌السلام) جلوی خیمه نشسته بود، به شمشیر تکیه داده و سرش را روی قبضه شمشیر گذاشته بود. در این هنگام، زینب صدای غوغای دشمن را شنید و نزد برادر آمد و عرض کرد:
– برادر! آیا این صداها را نمی‌شنوی؟ آنها به ما نزدیک شده‌اند.
امام سر بلند کرد و فرمود:
«يا أُخْتاهْ إِنِّي رَأَيْتُ جَدِّي فِي الْمَنامِ، وَأَبِي عَلِيًّا (علیه‌السلام)، وَأُمِّي فاطِمَةَ (علیها‌السلام)، وَأَخِي الْحَسَنَ (علیه‌السلام)، فَقالُوا: يا حُسَيْن! إِنَّكَ رائحٌ إِلَيْنا عَنْ قَريبٍ! وَقَدْ وَاللهِ يا أُخْتاهْ! دَنا الأَمْرُ فِي ذلِكَ، لا شَكَّ!»
یعنی: خواهرم! در خواب جدم، پدرم علی، مادرم فاطمه و برادرم حسن (علیهم‌السلام) را دیدم که گفتند: «ای حسین! تو به زودی نزد ما می‌آیی.» به خدا قسم، آن امر (شهادت) نزدیک است و شکی در آن نیست.
زینب کبری (سلام‌الله‌علیها) به صورت خود سیلی زد و فریاد زد:
وا خَيْبَتاهْ! يا ويلَتا!
و گفت: وای بر ما! وای بر بیچارگی ما!
امام حسین (علیه‌السلام) فرمود:
«مَهْلاً اسْكُتي وَلا تَصيحي، فَتَشْمُتَ بِنَا الأَعْداءُ، لَيْسَ لَكِ الوَيْلُ يا أُخَيَّةُ، اسْكُني رَحِمَكِ الرَّحْمانُ.»
یعنی: آرام باش و شیون نکن تا دشمنان ما را سرزنش نکنند. وای برای تو نیست، خواهرم! خداوند رحمان تو را رحمت فرماید.
در این هنگام، عباس بن علی (علیهما‌السلام) به سیدالشهداء (علیه‌السلام) عرض کرد:
– ای برادر! قوم با شتاب به سوی تو آمده‌اند.
حضرت فرمود:
«يا عَبَّاسُ ارْكَبْ بِنَفْسِي أَنْتَ يا أَخِي حَتّى تَلْقاهُمْ فَتَقُولَ لَهُمْ ما لَكُمْ وَما بَدا لَكُمْ وَتَسْأَلَهُمْ عَمّا جاءَ بِهِمْ.»
یعنی: ای عباس! سوار شو، فدایت شوم، و نزد آنها برو و بپرس چه شده و چه چیز جدیدی رخ داده است.
عباس (علیه‌السلام) با بیست نفر سواره به سوی آنان رفت و پرسید:
– چه روی داده و چه می‌خواهید؟
گفتند:
– امر امیر (عبیدالله بن زیاد) آمده که یا از شما بخواهیم به فرمان او گردن نهید یا شما را مجبور کنیم.
عباس (علیه‌السلام) فرمود:
– پس عجله نکنید تا به سوی اباعبدالله بازگردم و آنچه گفتید به او برسانم.
آنان ایستادند و گفتند:
– برو و سخن ما را بازگو کن و پاسخش را بیاور.
در این هنگام، اصحاب مقابل لشکر ایستادند و آنان را نصیحت کردند.
عباس (علیه‌السلام) بازگشت و جریان را به امام حسین (علیه‌السلام) عرض نمود. امام فرمود:
«ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلى غَدْوَةٍ وَتَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِيَّةَ لَعَلَّنا نُصَلِّي لِرَبِّنا اللَّيْلَةَ وَنَدْعُوهُ وَنَسْتَغْفِرُهُ فَهُوَ يَعْلَمُ أَنِّي قَدْ كُنْتُ أُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ وَتِلاوَةَ كِتابِهِ وَكَثْرَةَ الدُّعاءِ وَالِاسْتِغْفارِ.»
یعنی: برگرد و اگر توانستی کار آنها را تا فردا به تأخیر بیندازی و امشب را از ما دورشان کنی، این‌چنین کن تا امشب را برای پروردگارمان نماز بخوانیم، او را دعا کنیم و از او طلب مغفرت نماییم. او می‌داند که من نماز و قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم.
عباس (علیه‌السلام) بازگشت و به لشکر عمر سعد گفت:
– ای مردم! اباعبدالله از شما خواسته امشب را بازگردید و فردا برگردید تا درباره این موضوع بیندیشیم.
وقتی عباس چنین گفت، عمر بن سعد رو به شمر کرد و پرسید:
– نظرت چیست ای شمر؟
شمر پاسخ داد:
– تو چه می‌گویی؟ تو امیر هستی، رأی رأی توست!
عمر بن سعد گفت:
– من می‌خواهم مهلت ندهم!
سپس رو به سپاه کرد و گفت:
– شما چه می‌گویید؟
عمرو بن حجاج زبیدی گفت:
– سبحان‌الله! به خدا قسم اگر اهل دیلم بودند و چنین خواسته‌ای داشتند، سزاوار بود که خواسته آنها را اجابت کنی.
قیس بن اشعث گفت:
– آنچه می‌خواهند به آنها بده! به جانم قسم، فردا با آنها می‌جنگیم؛ و ادامه داد: به خدا قسم اگر می‌دانستم فردا با ما می‌جنگند، امشب را به آنها مهلت نمی‌دادم.
سپس پیکی از طرف عمر بن سعد نزدیک خیمه‌های اباعبدالله آمد و فریاد زد:
– تا فردا به شما مهلت دادیم؛ اگر تسلیم شدید، شما را نزد امیر عبیدالله می‌بریم و اگر نه، شما را رها نمی‌کنیم.

منابع:

  • شهداء اهل بیت قمر بنی هاشم، ص ۸۹
  • أبصار العین فی أنصار الحسین، ص ۵۹
  • من اخلاق الإمام حسین (علیه‌السلام)، ص ۲۱۰
  • لیلة العاشورا فی الحدیث و الأدب، ص ۱۵
  • مقتل الحسین أبی‌مخنف، ص ۱۰۵
  • تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۱۵
  • موسوعة کلمات الإمام الحسین (علیه‌السلام)، ص ۴۷۴
  • معالم المدرستین، ج ۳، ص ۸۸
  • منهاج البراعة، ج ۱۵، ص ۲۵۳
  • وقعة الطف، ص ۱۹۳
  • الإرشاد، ج ۲، ص ۹۰
  • الإعلام الوری، ج ۱، ص ۴۵۴
  • عوالم العلوم، ج ۱۷، ص ۲۴۲
  • کربلا الثورة و الماساة، ص ۳۰۵
  • تجارب الأمم، ج ۲، ص ۷۴
  • أنساب الأشراف، ج ۳، ص ۱۸۴

آخرین مطالب

دیگر مطالب

اصحاب رس چه کسانی بودند

پرسش:استاد، ممکن است لطفاً درباره‌ی اصحاب رس که در قرآن از آن‌ها یاد شده توضیح بفرمایید؟ این قوم چه کسانی...

درباره براق

سوال: لطفا اطلاعاتی درباره‌ی «بُراق»، همان موجودی که می‌گویند پیامبر را به معراج برد، ارائه دهید؟اصلاً چنین چیزی صحت دارد؟...

تکلیف ملائکه

سؤال: در مورد این موضوع که برخی از ملائکه در پذیرش ولایت سقوط کردند، توضیح بفرمایید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *