شهادت حضرت قاسم (ع)

حضرت قاسم (علیه‌السلام) نزد امام حسین (علیه‌السلام) آمد تا اجازه میدان بگیرد، در حالی که جوانی بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود. وقتی امام حسین (علیه‌السلام) او را دید، دست مبارک خود را به گردن او انداخت و هر دو گریستند تا آنجا که از شدت گریه بی‌حال روی زمین افتادند. سپس حضرت قاسم (علیه‌السلام) اجازه میدان خواست، اما امام (علیه‌السلام) به او اجازه نداد. حضرت قاسم دست و پای عمو را بوسید و التماس نمود تا به او اجازه دهد. امام حسین (علیه‌السلام) به او فرمود: «ای پسر برادرم! تو یادگار برادر من هستی؛ می‌خواهم با بقیه بمانی و تسلای من باشی.»

حضرت قاسم با چشمانی اشکبار و دلی حزین در گوشه‌ای نشست و سر روی زانو گذاشت. در این هنگام، به خاطرش آمد که پدر بزرگوارش در بازوی راست او حرزی قرار داده بود و به او فرموده بود: «اگر روزی مصیبتی یا گرفتاری‌ای رخ داد، این حرز را باز کن و بخوان و به آنچه در آن است عمل کن.» حضرت قاسم (علیه‌السلام) با خود گفت: «از این روز دردناک‌تر برای من نیست.» حرز را باز کرد و دید در آن نوشته شده است: «ای فرزندم، قاسم! به تو وصیت می‌کنم آن روز که دیدی عمویت در میان دشمنان در کربلاست، جهاد با دشمنان رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) را رها نکن و جان خود را از او دریغ مدار. اگر به تو اجازه نداد، باز اصرار کن تا به تو اجازه دهد و به سعادت ابدی برسی

آنگاه حضرت قاسم (علیه‌السلام) آن نوشته را نزد عمو آورد. وقتی امام حسین (علیه‌السلام) آن نوشته را دید، با صدای بلند گریست و از دل آه کشید.

حضرت قاسم (علیه‌السلام) به میدان می‌رفت، در حالی که اشک بر صورت مبارکش جاری بود.

امام حسین (علیه‌السلام) به او فرمود: «یَا وَلَدی، أَتَمْشی بِرِجلِکَ إِلَی الْمَوت؟» (آیا با پای خود به سوی مرگ می‌روی؟)

حضرت قاسم (علیه‌السلام) در جواب عرض کرد: «وَ کَیفَ یا عَمَّ وَ أَنتَ بَینَ الأَعداءِ وَحیداً فَریداً، ثم لا تَجِد مُحامیاً وَ لا صَدیقاً. رُوحی لِروحِکَ الفِداء و نَفسی لِنَفسِکَ الوِقاء.» (چگونه نروم، ای عمو، در حالی که تو بین دشمنان تنها مانده‌ای و حامی و یاوری نداری؟ روح من فدای روح تو و جسم من فدای جسم تو باد.)

سپس امام حسین (علیه‌السلام) عمامه حضرت قاسم (علیه‌السلام) را باز کرده، با آن صورت او را پوشاند و شمشیر را در کمر او محکم نمود و او را به سوی میدان فرستاد.

حضرت قاسم (علیه‌السلام) رو به عمر سعد (لعنت‌الله‌علیه) چنین فرمود: «خداوند به تو جزای خیر ندهد؛ ادعای مسلمانی می‌کنی در حالی که اهل بیت رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) به گونه‌ای تشنه‌اند که دنیا در مقابل چشمشان تاریک است

حمید بن مسلم می‌گوید: «در سپاه ابن سعد بودم. وقتی این نوجوان آمد، دیدم که چهره‌اش مانند ماه شب چهارده می‌درخشد. پیراهنی پوشیده و کمربندی بسته و نعلینی عربی به پا کرده بود. هیچ‌گاه فراموش نکنم که بند نعلین پای چپ او باز بود.» حضرت قاسم (علیه‌السلام) به میدان حمله می‌کرد و رجز می‌خواند.

عمر بن سعد بن نفیل ازدی با شمشیر به فرق مبارک آن حضرت زد و او از اسب با صورت روی زمین افتاد و فریاد زد: «یَا عَمَّاه، عمو جان، مرا دریاب!»

حضرت سیدالشهدا (علیه‌السلام) چون باز شکاری خود را به بالین حضرت قاسم (علیه‌السلام) رساند و شمشیری حواله ابن نفیل کرد. آن ملعون دست خود را سپر ساخت و دستش قطع شد و فریاد زد که لشکر عمر سعد او را از دست سیدالشهدا (علیه‌السلام) نجات دهند. لشکر از هر سو حمله‌ور شدند و جنگ شدت یافت و حضرت قاسم (علیه‌السلام) زیر سم اسب‌ها جان داد.

وقتی گرد و غبار میدان فرو نشست، دیدند که امام حسین (علیه‌السلام) بر بالین وی قرار دارد و او پاهای خود را به زمین می‌کشد و حضرت به او می‌گوید: «بُعداً لِقَومٍ قَتَلوکَ، و خَصمُهُم فیکَ یَومُ القِیامَةِ رَسولُ الله!» (از رحمت خدا دور باد آن گروهی که تو را کشتند؛ و روز قیامت رسول خدا به خاطر تو با آنها دشمنی خواهد کرد.)

بعد فرمود: «عَزَّ وَاللهِ عَلی عَمِّکَ أَن تَدعُوهُ فَلا یُجیبُکَ أَو یُجیبُکَ فَلا یَنفَعُکَ إجابَتُهُ، یَومَ کَثرَ واتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.» (به خدا قسم بر عموی تو سخت است که تو او را بخوانی و او نتواند جواب تو را بدهد؛ یا [وقتی] جواب تو را بدهد که دیگر جوابش نفعی برایت نداشته باشد، در روزی که بسیاری از یارانش کشته شده‌اند و یاوران کمی برای او مانده‌اند.)

سپس امام حسین (علیه‌السلام) حضرت قاسم را در آغوش گرفت و رهسپار خیمه‌ها شد در حالی که پاهای آن نوجوان به زمین کشیده می‌شد. پیکر مطهر او را کنار بدن حضرت علی‌اکبر (علیه‌السلام) قرار داد. سپس دستان مبارک خود را به سوی آسمان بلند نموده و فرمود: «اللَّهُمَّ أَحْصِهِمْ عَدَداً، وَاقْتُلْهُم بَدَداً، وَلا تُغَادِرْ مِنْهُم أَحَداً، وَلا تَغْفِرْ لَهُم أَبَداً.» (خدایا، تعدادشان را رو به کمی قرار ده؛ و آنها را به گونه‌ای قرار ده که یکدیگر را بکشند؛ و هیچ‌کدام از آنها را اهل نجات قرار نده؛ و هرگز آنان را نبخش.)

آنگاه به اهل حرم رو کرده و آنها را دلداری داد.


منابع:

  • جنة الحدیث فی معهد باقر العلوم، ص ۵۵۹
  • قمقام زخار، ص ۴۳۸
  • سلحشوران طف (ترجمه ابصار العین فی انصارالحسین)، ص ۸۹
  • مقتل الحسین (علیه‌السلام)، ج ۲، ص ۲۹
  • الدمعة الساکبة، ج ۴، ص ۳۱۷
  • بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۳۶
  • العوالم، ج ۱۷، ص ۲۷۹
  • المجالس الفاخره فی مصائب العترة الطاهره، ص ۲۴۴
  • الاخلاق الحسینیه، ص ۲۲۸
  • انباء الرسول فی کربلا، ص ۱۲۹
  • کلمات الامام حسین، ص ۴۶۴
  • اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۴۰۰

آخرین مطالب

دیگر مطالب

ذوالقرنین

ذوالقرنین بخش سوم

عُمر بن خَطّاب می‌گفت: «ذو القرنین یک فرشته بود.» به همین دلیل، مردم چون علی (علیه‌السلام) را أعلمُ النّاس می‌دانستند،...

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *