راهبی که سر امام حسین (علیهالسلام) را گرفت و ده هزار درهم به کفار پرداخت کرد و سر مبارک را به اتاق خود برد. او شنید که صدایی به او میگوید: «خوشا به حال تو و خوشا به حال کسی که قدر و حرمت این شخص را بشناسد.»
راهب سر مبارک را بالا برد و عرض کرد: «خدایا، به حق حضرت عیسی (علیهالسلام) امر کن که این سر با من سخن بگوید.» ناگهان از سر صدایی شنیده شد که گفت: «یا راهِبْ اَیُّ شَئٍ تُرید؛ ای راهب، چه میخواهی؟»
راهب پرسید: «تو چه کسی هستی؟» حضرت در پاسخ فرمود: «اَنَا بنُ مُحَمَّدِ المُصطَفی، وَ اَنَا بنُ العَلیِ المُرتَضی، وَ اَنَا بنُ الفاطِمَهُ الزَّهراء، وَ اَنَا المَقتوُلُ بِکَربَلا، اَنَا المَظلوُم، اَنَا العَطشان.»
پس از آن، سر مبارک حضرت سکوت کرد. راهب صورت خود را به صورت حضرت چسبانید و عرض کرد: «صورتم را از صورت تو برنمیدارم تا به من بگویی که در روز قیامت شفیع من هستی.» سر مبارک حضرت فرمود: «باید به دین جدم برگردی.»
راهب گفت: «اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً رسول الله.»
سپس حضرت به او وعده شفاعت در روز قیامت را داد.
منابع:
- مناقب آل ابیطالب، ابن شهر آشوب، ج۳، ص۲۱۷
- مدینه المعاجز، سید هاشم بحرانی، ج۴، ص۱۱۳
- بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۵، ص۳۰۴
- مستدرک سفینه البحار، ج۴، ص۸
- نماذج من کرامات الائمه و معجزاتهم، ص۵۲۰
- من ظلامات اهل بیت و شیعتهم، ص۴۸۲