بعد از آنکه مسلم بن عقیل جنگ نمایانی کرد و دشمن از دستگیری او عاجز ماند، و مسلم هم بر اثر جراحاتی که به خاطر سنگها و شمشیرها برداشته بود، لحظاتی به دیوار تکیه داد. در این هنگام، محمد بن اشعث جلو آمد و به او گفت: «به تو امان داده شده.» مسلم گفت: «من در امانم؟» دیگران هم گفتند: «تو در امانی.» فقط عمرو بن عبیدالله خود را عقب کشید و گفت: «من در این بین نه بچه شتر دارم، نه شتر.» (ضربالمثلی است به معنی “من هیچکارهام”.)
مسلم گفت: «اگر به من امان نداده بودید، من دست در دستتان نمیگذاشتم.» در این هنگام استری آوردند و او را سوار کردند و دورش را گرفتند و شمشیرش را که به گردن حمایل کرده بود، گرفتند. گویا در این هنگام مسلم از جان خود ناامید شد و اشک از چشمانش جاری گشت و گفت: «این اولین فریب و حیله است.» محمد بن اشعث گفت: «امیدوارم که بدیای به تو نرسد.»
مسلم گفت: «پس امانتان کو؟ این که فقط امیدواری بیش نیست؟ انا لله و انا الیه راجعون.» آنگاه گریست.
عمر بن عبیدالله به او گفت: «کسی که در طلب چیزی مثل آنچه تو به دنبال آن بودی باشد، چنین اتفاقی که بر تو افتاد، اگر برایش بیفتد، نباید بگرید.»
مسلم جواب داد: «به خدا قسم برای خود نمیگریم و برای جان خودم سوگوار نیستم، اگرچه به اندازه چشم به هم زدنی دوست ندارم جانم تلف شود.»
وَ لَكِنْ أَبْكِي لِأَهْلِي ٱلْمُقْبِلِينَ إِلَىٰ أَبْكِي لِحُسَيْنٍ وَ ءَالِ حُسَيْنٍ
«ولی برای فامیلهایم میگريم که به این سو میآیند.»
آنگاه به ابن اشعث گفت: «ای بنده خدا، میبینم نمیتوانی به امانی که دادی عمل کنی. آیا میتوانی مردی را بفرستی که از زبانم پیامی برای حسین (علیهالسلام) ببرد؟ چون فکر میکنم امروز یا فردا با اهل بیتش به این سمت حرکت میکند. به او بگوید: “پسر عقیل مرا به سوی تو فرستاده در حالیکه اسیر دست مردم بود و بعید میداند که تا آمدنت زنده بماند و میگوید:
ارْجِعْ بِأَهْلِ بَيْتِكَ وَ لَا يُغْرِكِ أَهْلُ الْكُوفَةِ فَإِنَّهُمْ أَصْحَابُ أَبِيكَ الَّذِي كَانَ يَتَمَنَّى فِرَاقَهُمْ بِالْمَوْتِ أَوْ الْقَتْلِ إِنَّ أَهْلَ الْكُوفَةِ قَدْ كَذَّبُوكَ وَ كَذَّبُونِي وَ لَيْسَ لِمُكَذَّبٍ رَأْيٌ»
«با اهل بیت خود برگرد، اهل کوفه تو را نفریبند که آنها همان اصحاب پدر تو هستند که آرزوی مرگ یا شهادت میکرد تا از دست آنها راحت شود. بدان که اهل کوفه به تو و من دروغ گفتند و کسی که به او دروغ گفته شده، رایی ندارد.»
آدرسها:
تاریخ طبری ج ۴ ص ۱۲۸
مقتل الحسین (ابو مخنف) ص ۵۰
البدایه و النهایه ج۸ ص ۱۷۱
ابصار العین فی انصار الحسین ص ۸۳
معالم الفتن ج۲ ص ۲۶۷
در سوگ آل الله ص ۹۶