پس از آنکه یزید در محراب نشست و اسرای آل رسول در مسجد حاضر شدند، برای تبرئه کردن خود از جنایتی که مرتکب شده و بهخاطر عوامفریبی، امر کرد خطیبی به منبر برود و از آل ابیسفیان و یزید مدیحهسرایی کند و علی بن ابیطالب و حسین بن علی (علیهماالسلام) را مورد نکوهش و ملامت قرار دهد.
خطیب بر منبر رفت و چنین کرد که یزید دستور داده بود. در چنین شرایطی امام سجاد (علیهالسلام) سکوت را شکست و با خشم فریاد زد:
وَیلَکَ أَیُّهَا الخَاطِبُ إِشْتَرَیْتَ رِضَاءَ الْمَخْلُوقِ بِسَخَطِ الْخَالِقِ فَتَبَوَّأْتَ مَقْعَدَکَ مِنَ النَّارِ
یعنی: وای بر تو ای خطیب! تو خوشنودی مخلوق را به خشم خالق فروختی و جایگاه خود را در آتش دوزخ قرار دادی.
با این فریاد، نفس در سینه خطیب حبس شد و فضای مسجد را سکوت فرا گرفت و مردم متوجه امام شدند.
آنگاه امام رو به یزید فرمود:
یَا یَزِیدُ أَئْذَنْ لِی حَتَّى أَصْعَدَ هَذِهِ اَلْعَوَادِ فَأَتَكَلَّمَ بِكَلِمَاتٍ لِلَّهِ فِیهِنَّ رِضًا وَلِهَؤُلَاءِ اَلتَّجَارِ فِیهِنَّ أَجْرًا وَثَوَابًا
ای یزید، به من اجازه بده بالای این چوبها بروم و سخنانی بگویم که رضای خدا را در پی داشته باشد و موجب ثواب و اجر حاضران گردد…
یزید از اجازه دادن امتناع ورزید ولی حاضران از هر طرف خواستند که یزید اجازه دهد.
یزید در جواب گفت: اگر به منبر برود، پایین نمیآید مگر اینکه آبروی من و آل سفیان را ببرد.
فرزند یزید (معاویة بن یزید) در جمع حاضر بود و گفت: پدر اجازه بده به منبر رود، صدایش به جایی نمیرسد.
یزید جواب داد: فرزندم شما اینها را نمیشناسید. اینها علم فصاحت را از پدرانشان به ارث بردهاند. میترسم از سخنانش فتنهای رخ دهد که گریبانگیر ما شود. حاضران مجدداً اصرار کردند، یزید گفت:
إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتٍ قَدْ زَقُّوا الْعِلْمَ زَقًّا
او از اهل بیت محمد است که علم را چشیدهاند به طور کامل.
سرانجام یزید مجبور به اجازه شد و امام بر منبر قرار گرفت و اینچنین فرمود:
أيُّها النَّاسُ أَعْطَيْنَا سِتًّا وَفَضَّلْنَا بِسَبْعٍ: أَعْطَيْنَا الْعِلْمَ وَالْحِلْمَ وَالسَّمَاحَةَ وَالْفَصَاحَةَ وَالشَّجَاعَةَ وَالْمَحَبَّةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ، وَفَضَّلْنَا بِأَنْ مِنَّا النَّبِيُّ الْمُخْتَارُ مُحَمَّدٌ، وَمِنَّا الصِّدِّيقُ، وَمِنَّا الطَّيَّارُ، وَمِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَأَسَدُ رَسُولِهِ، وَمِنَّا سَبْطَا هَذِهِ الْأُمَّةِ، مَنْ عَرَفَنِي فَقَدْ عَرَفَنِي وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْنِي أَنْبَأْتُهُ بِحَسَبِي وَنَسَبِي.
أيُّهَا النَّاسُ، أَنَا ابْنُ مَكَةَ وَمِنَى، أَنَا ابْنُ زَمْزَمَ وَالصَّفَا، أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ الرُّكْنَ بِأَطْرَافِ الرِّدَاءِ، أَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنْ اِئْتَزَرَ وَارْتَدَى، أَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنْ انْتَعَلَ وَاحْتَفَى، أَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنْ طَافَ وَسَعَى، أَنَا ابْنُ خَيْرِ مَنْ حَجَّ وَلَبَّى، أَنَا ابْنُ مَنْ حَمَلَ عَلَى الْبُرَاقِ فِي الْهَوَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ أُسْرِيَ بِهِ مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى، أَنَا ابْنُ مَنْ بَلَّغَ بِهِ جِبْرِيلُ إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى، أَنَا ابْنُ مَنْ دَنَا فَتَدَلَّى فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى، أَنَا ابْنُ مَنْ صَلَّى بِمَلَائِكَةِ السَّمَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ أَوْحَى إِلَيْهِ الْجَلِيلُ مَا أَوْحَى، أَنَا ابْنُ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى، أَنَا ابْنُ عَلِيٍّ ٱلْمُرْتَضَى، أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ خَرَاطِيمَ الْخَلْقِ حَتَّى قَالُوا: لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ، أَنَا ابْنُ مَنْ ضَرَبَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ بِسَيْفَيْنِ وَطَعَنَ بِرُمْحَيْنِ وَهَاجَرَ الْهِجْرَتَيْنِ وَبَايَعَ الْبَيْعَتَيْنِ وَقَاتَلَ بِبَدْرٍ وَحُنَيْنٍ وَلَمْ يُكْفِرْ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ، أَنَا ابْنُ صَالِحِ الْمُؤْمِنِينَ وَوَارِثِ النَّبِيِّينَ وَقَامِعِ الْمُلْحِدِينَ وَيَعْسُوبِ الْمُسْلِمِينَ وَنُورِ الْمُجَاهِدِينَ وَزِينَةِ الْعَابِدِينَ وَتَاجِ الْبُكَّائِينَ وَأَصْبَرِ الصَّابِرِينَ وَفَضْلِ الْقَائِمِينَ مِنْ آلِ يَاسِينٍ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، أَنَا ابْنُ الْمُؤَيَّدِ بِجِبْرِيلَ، اَلْمَنْصُورِ بِمِيكَائِيلَ، أَنَا ابْنُ الْمُحَامِي عَنْ حَرَمِ الْمُسْلِمِينَ وَقَاتِلِ الْمَارِقِينَ وَالنَّاكِثِينَ وَالْقَاسِطِينَ وَالْمُجَاهِدِ أَعْدَاءَهُ النَّاصِبِينَ وَأَفْخَرِ مَنْ مَشَى مِنْ قُرَيْشٍ أَجْمَعِينَ وَأَوَّلِ مَنْ أَجَابَ وَاسْتَجَابَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَأَوَّلِ السَّابِقِينَ وَقَاصِمِ الْمُعْتَدِينَ وَمُبِيدِ الشِّرْكِينِ وَسَهْمٍ مِنْ مَرَامِي اللَّهِ عَلَى الْمُنَافِقِينَ وَلِسَانِ حِكْمَةِ الْعَابِدِينَ وَنَاصِرِ دِينِ اللَّهِ وَوَلِيِّ أَمْرِ اللَّهِ وَبُسْتَانِ حِكْمَةِ اللَّهِ وَعَيْبَةِ عِلْمِهِ سَمْحٍ، سَخِيٍّ، بَهِيٍّ، بَهْلُولٍ، زَكِيٍّ، أَبْطَحِيٍّ، رَضِيٍّ، مُقْدَامٍ، هَمَّامٍ صَابِرٍ، صَوَّامٍ، مُهَذَّبٍ، قَوَّامٍ، قَاطِعِ الْأَصْلَابِ وَمُفَرِّقِ الْأَحْزَابِ، أَرْبَطُهُمْ عَنَانًا وَأَثْبَتُهُمْ جَنَانًا وَأَمْضَاهُمْ عَزِيمَةً وَأَشَدُّهُمْ شَكِيمَةً، أَسَدٌ بَاسِلٌ، يَطْحَنُهُمْ فِي الْحُرُوبِ إِذَا ازْدَلَفَتِ اَلسُّنَنُ وَقَرُبَتِ الْأَعْنَةُ، طَحْنَ الرَّحَى وَيَذْرُوهُمْ فِيهَا ذَرْوَ الرِّیحِ الْهَشِيمِ، لَيْثُ الْحِجَازِ وَكَبْشُ الْعِرَاقِ، مَكِّيٌّ مَدَنِيٌّ خَيْفِيٌّ عَقَبِيٌّ بَدْرِيٌّ أُحْدِيٌّ شَجَرِيٌّ مُهَاجِرِيٌّ، مِنَ الْعَرَبِ سَيِّدُهَا وَمِنَ الْوَغَى لَيْثُهَا، وَارِثُ الْمُشَعِّرِينَ وَأَبُو السَّبْطَيْنِ: الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ، ذَاكَ جَدِّي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالبِ أَنَا ابْنُ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ، أَنَا ابْنُ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ الْعَارِفِينَ، أَنَا ابْنُ الْمَقْتُولِ ظُلْمًا، أَنَا ابْنُ الْمَحْزُوزِ الرَّأْسِ مِنَ الْقَفَا، أَنَا ابْنُ الْعَطْشَانِ حَتَّى قَضَى، أَنَا ابْنُ طَرِيحِ كَرْبَلَاءَ، أَنَا ابْنُ مَسْلُوبِ الْعِمَامَةِ وَالرِّدَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ بَكَى عَلَيْهِ مَلَائِكَةُ السَّمَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ نَاحَتْ عَلَيْهِ الْجِنُّ فِي الْأَرْضِ وَالطَّيْرُ فِي الْهَوَاءِ، أَنَا ابْنُ مَنْ رَأْسُهُ عَلَى السَّنَانِ يُهْدَى، أَنَا ابْنُ مَنْ حُرِّمَ مِنَ الْعَرَقِ إِلَى تُسْبَى، أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى وَلَهُ الْحَمْدُ ابْتَلَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ بِبَلَاءٍ حَسَنٍ، حَيْثُ جَعَلَ رَايَةَ الْهُدَى وَالْعَدْلِ وَالتَّقَى فِينا، وَجَعَلَ رَايَةَ الضَّلَالَةِ وَالرَّدَى فِي غَيْرِنَا.
ترجمه :
حمد مخصوص خدای است که ابتدایی برای او نیست و همیشگی است که برای او اوّلیت او ابتدایی نیست و آخری است که برای او انتهایی نیست و بعد از فنای مخلوقات باقی است. اندازه شبها و روزها را معین کرده و بین آنها تقسیمهایی را مقسم نمود. پس بزرگ و با برکت است خدایی که پادشاهی بسیار داناست.
ای مردم، خدا ما را به شش چیز برتری داد و به هفت چیز فضیلت بخشید. به ما علم و حلم (بردباری) و سماحت (سخاوتمندی) و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهای مومنین عطا شده و به اینکه نبی مختار محمد (صلىاللهعلیهوآلهوسلم) از ماست، فضیلت داده شدیم. و صدیق (امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مقصود است) از ماست و طیار (حضرت جعفر، برادر امیرالمؤمنین که پیامبر بهخاطر قطع شدن دستان مبارکش به او لقب طیار داد و فرمود: در بهشت دو بال دارد که با آن پرواز مینماید) از ماست و شیر خدا و شیر رسولش از ماست و دو فرزند این امت، دو آقایان جوانان اهل بهشت (مقصود امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) است) از ماست.
ای مردم، هر کس مرا میشناسد که میشناسد و هر کس مرا نمیشناسد به او خبر میدهم از نسبم و جایگاهم:
من پسر مکه و مِنی هستم، من پسر زمزم و صفا هستم، من پسر کسی هستم که رکن (مقصود حجرالأسود است) را در عبا (با گرفتن) اطرافش حمل نمود. (اشاره دارد به این واقعه تاریخی: حجرالأسود بر اثر خراب شدن کعبه از مکانش خارج گردیده بود و عدهای از بزرگان مکه گرد آمده بودند و هر چه حجرالأسود را در جای خود میگذاشتند، قرار نمیگرفت، زیرا طبق آنچه در روایات شیعه آمده حجرالأسود باید به دست معصوم در جای خود قرار گیرد. برای همین متحیر بودند که چه کنند. در این هنگام حضرت ختمی مرتبت (صلىاللهعلیهوآلهوسلم) که در آن هنگام هنوز به رسالت مبعوث نگردیده بود، وارد مسجدالحرام گردید و به آنها فرمود: برای اینکه همه در این شرافت شریک باشند، عبایی پهن کنند و حجرالأسود را در میان آن بگذارند و آن را حمل کنند تا کنار کعبه. آنگاه با دستان مبارکش آن را در جای خود قرار داد و حجر در جای خود قرار گرفت.) من پسر کسی هستم که بهترین قباپوشهاست و بهترین کسی است که کمربند بست (کمربند را در راه خدا محکم بست). من پسر کسی هستم که نعلین و لباس احرام پوشید. من پسر بهترین طوافکنندگان و سعیکنندگانم، من پسر بهترین حجکنندگان و لبیکگویانم. من پسر کسی هستم که با براق در هوا حمل شد. من پسر کسی هستم که از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی سیر داده شد. من پسر کسی هستم که با جبرئیل تا سدرةالمنتهای رسید. من پسر کسی هستم که (در معراج) بالا رفت و نزدیک شد تا گردید محل اتصال دو قوس، بلکه بالاتر. من پسر کسی هستم که با ملائکه آسمان نماز خواند. من پسر کسی هستم که (خدای) جلیل بر او وحی نمود آنچه وحی نمود. من پسر محمد مصطفایم (صلىاللهعلیهوآله) من پسر علی مرتضایم. من پسر کسی هستم که به خرطومهای (بینیها) خلق (خدا) زد تا گفتند: لا إله إلا الله. من پسر کسی هستم که در حضور رسول خدا با دو شمشیر میجنگید و با دو نیزه ضربه میزد و دو هجرت داشت و دو بیعت نمود و به سوی دو قبله نماز خواند و در بدر و حنین جنگید و (به اندازه) حرکت چشمی به خداوند کفر نورزید. من پسر صالحترین مؤمنان و وارث انبیا و از بینبرنده روی برگردانان از حق و پادشاه مسلمانان و نور جهادکنندگان و زینت عبادتکنندگان و تاج گریهکنندگان و صبرکنندهترین صبرکنندگان و بافضیلتترین قیامکنندگان از آل یس و آل رسول خدای عالمیانم.
من پسر کسی هستم که با جبرئیل تأیید گردید، به میکائیل یاری گردید. من پسر کسی هستم که از حرم مسلمانان حمایت نمود و با ناکسین (پیمانشکنان، اشاره به جنگ جمل دارد) و قاسطین (یعنی ظالمان، که مقصود معاویه و اصحاب اوست، اشاره به جنگ صفین) و مارقین (از دین خارجشدگان، اشاره به جنگ نهروان) جنگید و با دشمنان ناصبی خود جنگید و بهترین رویهها و خلق و خویها را در میان تمام قریش دارا بود و در میان مؤمنین اولین کسی بود که به دعوت خداوند (توسط پیامبرش) جواب داد و دیگران را هم برای جواب دادن دعوت نمود و پیشتر از تمام سبقتگیرندگان و شکننده تجاوزگران و پراکندهکننده مشرکان و تیری از تیرهای خداوند بر منافقان و زبان حکمت خدای عالمیان و یاریکننده دین خداوند و صاحب (و نگهبان) امر خداوند و باغ حکمت خداوند و مخزن علم خداوند بود، او که بخشنده، سخاوتمند، خیر و صلاح، پاکیزه و ابطحی (نام دیگر سرزمین منی) و مکی و راضی به رضای خداوند و مورد رضای اوست، مقدام و بزرگوار و شکیبا و بسیار روزهدار و پاکباختهی شجاع، قمقام و قطعکننده ریشهها (ی کفر و نفاق) و پراکندهکننده گروهها (ی باطل) بود.
در میان مبارزان میدانهای نبرد عنانگیرترینشان، در فنون رزم ثابتترینشان، در گفتار (رجزها) گویاترینشان، در اراده محکمترینشان، در حمله و پیشروی شدیدترینشان بود.
شیری شجاع، بارانی رگبار، با نیزه ضربه میزد آنگاه که نوک نیزهها و لجام مرکبها به هم نزدیک میگردید، مانند آسیاب خرد مینمود، آنها را در هم میپیچید مانند بادی که در نیزار افتد، شیر حجاز بود و قهرمان عراق، مکی بود و مدنی، ابطحی (ابطح نام سرزمین منی) بود و تهامی، خیفی بود و عقبهای، بدری بود و اُحُدی، شجری بود و مهاجری، در میان عربها آقایشان و در میان عجمها شیرشان بود. او وارث دو مشعر و پدر دو سبط (پیامبر) حسن و حسین بود، محل ظهور عجائب و پراکندهکننده سپاهیان دشمن و شهاب درخشان و شیر پیروز خداوند و مطلوب هر طلبکنندهای بود، او جد من علی بن ابیطالب (علیهالسلام) است.
من پسر خدیجه کبری هستم، من پسر پارهتن پیامبر فاطمه زهرا، بانوی تمام زنان عالمیان (علیهماسلامالله) هستم.
من پسر کسی هستم که به ظلم کشته شد. من پسر کسی هستم که از پشت سر، سر از بدنش جدا شد. من پسر کسی هستم که تشنه بود تا جان داد. من پسر کسی هستم که بدنش در کربلا رها شد. من پسر کسی هستم که عمامه و ردای او را از او گرفتند. من پسر کسی هستم که ملائک آسمان بر او گریستند. من پسر کسی هستم که جنیان در زمین و پرندگان در هوا بر او نوحهگری نمودند. من پسر کسی هستم که سر او بر فراز نیزه هدایتگری میکرد. من پسر کسی هستم که خانوادهاش از عراق تا شام به اسیری برده شدند.
ای مردم، همانا خداوند بلندمرتبه که حمد مخصوص اوست، اهلبیت را به بلایی نیکو امتحان نمود، از این لحاظ که پرچم هدایت و عدالت و تقوا را در میان ما قرار داد و پرچم گمراهی و ارتداد (بیدینی) را در غیر ما قرار داد.
در این هنگام شور و هیجان عجیبی بر جمعیت حاضر مستولی گردید؛ کسی نمیتوانست از شدت گریه، اشک خود را کنترل نماید. عدهای خشمگین فریاد میزدند و عدهای دیگر به یزید و دستگاه او دشنام میدادند و شرایط میرفت که به انقلابی مبدل گردد.
یزید که سخت مضطرب شده بود، به مؤذن گفت: اذان بگو، و هدفش این بود که با بلند شدن صدای اذان، امام را ساکت کند.
موذّن برخاست و گفت: «اللهُ أکبَرُ»
تا صدای موذّن بلند شد، امام (علیهالسلام) سکوت کرد و چون کلمهی «تکبیر» موذّن تمام شد،
امام فرمود:
«کبیراً لا یُقاسُ و لا یُدرَکُ بالحَواسِ»
بزرگی که با چیزی مقایسه نمیشود و با حواس درک نمیگردد.
وقتی موذّن گفت: «أشهَدُ أن لا إلهَ إلّا اللهُ»
امام فرمود:
«شَهِدَ بِها شَعْری و بَشَری و لَحْمی و دَمی و مُخی و عَظْمی»
یعنی: به لا إله إلّا الله شهادت میدهد مو، پوست، گوشت، خون، مغز و استخوانم.
موذّن گفت: «أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللهِ»
در این هنگام، امام عمامه از سر برگرفت و رو به موذّن
فرمود: «تو را به این محمّد (صلیاللهعلیهوآله)، ساعتی خاموش باش». سپس حضرت رو به یزید فرمود: «ای یزید! این محمّد که نام او با عظمت برده میشود، جدّ توست یا جدّ من؟ اگر بگویی جدّ توست، همه میدانند که دروغ گفتهای و اگر جدّ من است، چرا پدرم را مظلومانه کشتی؟ اموالش را به غارت بردی و اهلبیتش را اسیر کردی؟»
در این لحظه، امام (علیهالسلام) با دست مبارک، گریبان لباسش را پاره کرد و سخت گریست، سپس
فرمود: «به خدا قسم! اگر در دنیا کسی باشد که جدّش رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) باشد، آن شخص منم.»
آنگاه امام سجّاد (علیهالسلام) رو به مردم نمود و فرمود: «مردم! چرا یزید پدرم را کشت؟ چرا ما را مانند آنها که از اسلام بیگانهاند، اسیر کرد؟»
سپس رو به یزید فرمود: «یزید! با این همه جنایات، باز تو میگویی: «أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللهِ» و در مقابل قبله میایستی؟ در حالی که در روز قیامت، جدّم و پدرم دشمن تو هستند.»
یزید که اوضاع را برای خود نامناسب میدید، فریاد زد و به موذّن گفت: «بگو: قَد قامَتِ الصَّلاةُ».
در این هنگام، بین مردم همهمه شد؛ بعضی نماز خواندند (یعنی به یزید اقتدا کردند) و بعضی بدون خواندن نماز متفرّق شدند.
منابع:
۱- بحار الأنوار (علامه مجلسی)، ج ۴۵، ص ۱۳۸ و ۱۷۴
۲- العوالم الإمام حسین (علیهالسلام) (شیخ عبدالله بحرانی)، ص ۴۳۸
۳- معالم المدرستین (سید مرتضی عسکری)، ج ۳، ص ۱۶۶
۴- کتاب الفتوح (احمد بن أعثم کوفی)، ج ۵، ص ۱۳۳
۵- حقوق آل البیت (علیهمالسلام) فی الکتاب و السنه باتفاق الأمّه (شیخ محمد حسین الحاج)، ص ۸۶
۶- الإحتجاج (شیخ طبرسی)، ج ۲، ص ۳۹
۷- مناقب آل أبی طالب (ابن شهرآشوب)، ج ۳، ص ۳۰۵
۸- لواعج الأشجان (سید محسن امین)، ص ۲۳۶
۹- رجال ترکوا بصمات علی قسمات التاریخ (سید لطیف قزوینی)، ص ۱۳۶
۱۰- بلاغة الإمام علی بن الحسین (علیهالسلام) (جعفر عباس الحائری)، ص ۹۷
۱۱- چهارده نور پاک (دکتر عقیقی بخشایشی)، ج ۶
۱۲- من اخلاق الإمام حسین (عبدالعظیم مهتدی بحرانی)، ص ۲۷۱
۱۳- موسوعة شهادة المعصومین (علیهمالسلام) (لجنة الحدیث فی معهد باقر العلوم)، ج ۲، ص ۳۸۰
۱۴- شرح إحقاق الحق (السید المرعشی)، ج ۱۲
۱۵- الأخلاق الحسینیة (علیهمالسلام) (جعفر بیاتی)، ص ۱۰۸
۱۶- جهاد الإمام سجّاد (علیهالسلام) (سید محمد رضا جلالی)، ص ۵۱