سوال:
گفته میشود شقاوت و خوشبختی ما از دوران ذرّ و عالم قبل از این دنیا رقم خورده و آن هم به انتخاب و اراده خود ما بوده است و هیچ ظلمی به کسی نشده است. مثلاً شمر به این دلیل شمر شده که خود او و اعمالش منجر به انتخاب این شخصیت و شقاوت برای او بوده است و امام حسین (علیهالسلام) هم به دلیل عمل و معرفت و اخلاص بالایی که داشتهاند، امام حسین (علیهالسلام) شدهاند. حال، سوال من این است که اگر بنا به عدالت خداوند همه انسانها یک استعداد برابر در خلقت، عقل و شعور داشتند، چرا باید یکی مثل شمر این راه را انتخاب کند و دیگری راه سعادت را؟ آیا ممکن است کسی با عقل سلیم و آگاهی از خوب و بد اعمال، باز هم مسیر شقاوت را انتخاب کند؟
جواب:
خلقت عظیمی که انسان را از دیگر مخلوقات ممتاز کرده، این است که در وجود انسان همه حالتهای ملکوتی و شیطانی قرار داده شده است. امام صادق (علیهالسلام) در روایتی فرمودند: «نیروهای عقل ۷۵ گروه هستند و نیروهای جهل نیز ۷۵ گروه هستند. اما ملائک فقط نیروهای عقل را دارند و شیاطین فقط نیروهای جهل را، و انسان همه این نیروها را با هم دارد.» یعنی در وجود انسان هر دو گروه نیروهای عقل و جهل، او را به سمت خود میکشند. و اینجاست که خداوند اختیار را به انسان داده است تا انتخاب کند. حال، نیرویی که در وجود انسان انتخابکننده است، بر چه اساسی انتخاب میکند؟ نیروی انتخابکننده تحت تأثیر نیروهای درونی انتخاب میکند. یعنی بستگی به این دارد که کدامیک از نیروها را در وجود خود بیشتر تقویت کردهای؛ عقل یا جهل.
اگر انسان سخن انبیاء و هادیان الهی را دنبال کند، عقل او قوی میشود و وقتی عقل انسان قوی و کامل شد، نه تنها نیروهای عقل، بلکه نیروهای جهل را هم در زیرمجموعه عقل خود قرار میدهد و از آن استفاده مفید و درست میکند. در این حالت، با مجموع نیروهای عقل و نیروهای جهل، دارای ۱۵۰ نیروی درونی میشود که نه ملک این مقدار نیرو دارد، نه شیاطین، و نه دیگر موجودات. با این نیروها میتواند تا جایی بالا برود که هیچ ملکی به آنجا نمیرسد.
آنچه که مهم است این است که ما فکر میکنیم اگر انسانی دانست که مسیری به بدبختی و شقاوت منتهی میشود، دیگر آن راه را نمیرود، در حالیکه اینچنین نیست. زیرا خداوند بدبختی و خوشبختی را در درون انسان پنهان کرده و در آینده آشکار میکند و فقط به انسانها خبر از آن میدهد. تنها کسانی که به کلام خداوند و هادیان الهی اعتماد دارند و دنبالهروی آنها بودهاند، درست انتخاب میکنند. برای همین، همه هادیان الهی در ابتدا دعوت به پیروی از عقل میکنند، چون در وجود همه انسانها عقل وجود دارد. و اگر انسانها به عقل خود که نیروی اولیه نهفته درونی است عمل کنند، قدرت عقلشان را زیاد کردهاند، و اگر به تمایلات شیطانی خود توجه کنند، آن را قوی کردهاند. در واقع شیطان همین نقطه را خراب میکند؛ زیرا در ابتدا هر دو جنبه درونی تقریباً کشش مساوی دارند و تنها اعتماد به قول هادیان الهی کمک به تصمیمگیری انسان است. پس شیطان اعتماد به خدا را در اعتقاد انسان تخریب میکند.
مثلاً یهودیان میگویند: «ما چون فرزندان خداییم، بیشتر از چند روز در جهنم نمیمانیم.» مسیحیان خدا را جسم و اشتباهکار میدانند و اهل سنت خدا را جسم دانسته و پیامبر را اشتباهکار میدانند. وقتی اعتقاد از زیرساخت ویران شد، به راحتی انسان با خداوند مخالفت میکند. مانند یهودیان که میگویند: «خدا اراده کرده، ولی ما با اراده خدا میجنگیم.» البته در طول تاریخ کسانی بودهاند که کینه خدا را در دل گرفتند و با خداوند دشمنی کردند، مانند پولس! یهودیای که میگفت: «من با مسیحیان میجنگم، اگرچه بدانم جهنمی هستم.» او خداوند سهگانه را در اعتقاد مسیحیت ایجاد کرد.
آیا ابلیس نمیداند که اهل جهنم است؟ بله، میداند، ولی از ابتدا بنا را بر دشمنی گذاشته و تا آخر هم دست از دشمنی برنمیدارد. انسانهایی که به دستورات عقل و هادیان الهی عمل نمیکنند، نیروهای درونی آنها نیز شیطانی میشود و لذا مانند شیطان عمل میکنند. با اینکه میدانند جهنمی هستند، باز هم به راه خود ادامه میدهند. در واقع، آنها هم شیطان شدهاند، البته در ظاهر انسان هستند.
نکتهای که باید توجه کرد این است که خداوند انسانها را با عقل درونی تنها نگذاشته است، بلکه انبیا و اوصیا و اولیاء را نیز به کمک آنها فرستاده است. در حالیکه شیاطین جز وسوسه چیزی ندارند، انسان فقط به دنبال وسوسه شیطانی میرود، زیرا وعدههای شیطان دنیایی است و وعدههای خداوند آخرتی.