سوال:
ابوفاخته میگوید: نزد علی (علیهالسلام) نشسته بودم که مردی که مشخص بود تازه از سفر رسیده است، آمد و گفت: «یا امیرالمؤمنین! من از شهری پیش تو آمدهام که هیچکس در آنجا تو را دوست ندارد.» حضرت فرمود: «از کجا آمدهای؟» گفت: «از بصره.» حضرت فرمود: «اگر آنها میتوانستند مرا دوست بدارند، دوست میداشتند. من و شیعیانم در عهد و پیمان خداییم تا روز قیامت. نه یک نفر بر تعداد ما افزوده میشود و نه یک نفر کم میشود.»
مراد از شیعیان در این روایت، آیا شیعیان نسبی هستند؟ یا محبان و مؤمنین؟ یا صرفاً شیعیان واقعی و خاص؟
جواب:
بسیاری از این روایات ساختهی عدهای است که قدری مذهبی بودند و همه چیز را به خدا نسبت میدادند و میگفتند خدا خواست یکی خوب باشد و یکی بد، و ما در این بین هیچکارهایم. در نتیجه، گناه معاویه و یزید(ل) را هم به خدا نسبت میدادند.
اما ما فرض را بر صحت روایت میگذاریم. توضیح آنکه اشاره دارد که قضا و قدر الهی بر اساس حکمتهایی از جانب خداوند تعیین شده است که این حکمت بر اساس عملکرد انسان در این عالم و عالم ذر رقم میخورد. اگر کسی خودش تقدیرش را رقم بزند که محب اهل بیت (ع) نباشد، دیگر نمیتواند ادعای محبت کند، مگر اینکه با اعمال و رفتارش تقدیر خود را عوض کند و تا تقدیر را عوض نکند، مسیرش تغییر نخواهد کرد.