روایتی از لحظات آخر عمر شریف رسول خدا (ص)
رسول خدا ص در آخرین ساعات عمر شریف خود کمتر کسی را به حضور میپذیرفتند و این در حالی بود که حضرت امیرالمومنین (ع) از ایشان جدا نمیشد مگر از روی ضرورت؛ در ساعات آخر عمر شریف رسول خدا (ص) که امیرالمومنین (ع) برای کاری از نزد ایشان بیرون رفته بود، رسول خدا (ص) از حال رفته و به حال آمد در حالیکه همسرانش اطرافش بودند فرمود:
ادعوا لی أخی و صاحبی (خلیلی)
برادرم و همراهم (دوستم) را به نزدم بخوانید
ام سلمه گفت: علی (ع) را فرا بخوانید که منظور ایشان غیر از علی (ع) فرد دیگری نیست پس حضرت را به نزد پیغمبر (ص) فراخواندند.
وقتی حضرت به نزد پیامبر(ص) آمد به او اشاره کرد که جلو بیا و علی (ع) کنار پیامبر (ص) قرار گرفت بطوری که سرش را به صورت پیامبر نزدیک کرده بود تا صدای آهسته ایشان را بشنود.
سپس پیامبر (ص) با علی (ع) به مدت طولانی سخن گفتند، آنگاه حضرت برخواست و گوشهای نشست تا اینکه رسول خدا (ص) از حال رفت و در این لحظه علی (ع) از نزد پیغمبر (ص) خارج شد.
مردم از ایشان پرسیدند: ای ابا الحسن رسول خدا در چه موردی شما را راهنمائی کرد؟ حضرت جواب داد:
علمنی رسول الله ألف باب من العلم فتح لی کل باب ألف باب، و وصانی بما أنا قائم به إن شاء الله
هزار باب علم به من تعلیم نمود که از هر بابی هزار باب برایم گشوده شد و مرا وصیت نمود به چیزهائی که ان شاءالله برای انجامش قیام خواهم کرد.
پس از آن ام سلمه اجازه ورود خواست و رسول خدا (ص) به او اجازه داد و داخل شد و به آن حضرت سلام نمود و عرض کرد:
پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا شما را دگرگون میبینم
حضرت فرمود: نعیت إلیّ نفسی فسلام لک منّی فلا تسمعون بعد الیوم صوت محمّد أبدا
نفسم به من خبر مرگم را میدهد پس از من به تو سلام (این کلام در عرب یعنی خداحافظ) بعد از این روز دیگر هرگز صدای محمد (ص) را نمیشنوی
ام سلمه گفت: امان از غم و اندوه که هر غمی در مقابل غم شما هیچ است ای محمد (ص)
آنگاه رسول خدا (ص) فرمود:
یا أمّ سلمة ادعی لی حبیبتی وقرّة عینی وثمرة فؤادی المظلومة بعدی فاطمةای
ای ام سلمه برو عزیز، نور چشم و میوه دل من مظلوم بعد از من، فاطمه (س) را به نزدم بخوان
وقتی فاطمه به نزد رسول خدا (ص) آمد سر و صورت مبارک آنحضرت را بوسید و عرض کرد:
نفسی لنفسک الفداء وا کرباه لکربک یا أبتاه
جانم فدای جان شما باد وای از غم و اندوه بخاطر غم و اندوه شما ای پدر
رسول خدا (ص) چشمانش را باز کرد و فرمود:
یا بنیّة لا کرب على أبیک بعد الیوم
ای دخترم بعد از امروز گرفتاری و سختیای بر پدرت نیست
فاطمه سلام الله علیها عرض کرد:
ای پدر تو را میبینم گویا میخواهی از این دنیا جدا شوی
رسول خدا (ص) فرمود:
بنیّة إنّی مفارقک فسلام لک منّی
دخترم من از تو جدا میشوم پس سلامم بر تو باد (یعنی خداحافظ)
فاطمه (س) عرض کرد:
یا أبتاه فأین الملتقى یوم القیامة؟
ای پدر محل دیدار ما روز قیامت کجاست؟
حضرت جواب داد:
در هنگام حساب
عرض کرد:
اگر آنجا تو را نیافتم؟
فرمود:
در هنگام شفاعت محبین تو
عرض کرد:
اگر هنگام شفاعت تو را ندیدم؟
فرمود:
نزد صراط جبرئیل در طرف راستم و میکائیل در طرف چپم و شوهرت علی بن ابیطالب پیش رویم قرار دارد و در دست او پرچم حمد قرار دارد و ملائکه پشت سرم قرار دارند و فریاد میزنند خدایا سلامت بدار امت محمد صلی الله علیه و آله را از آتش و حساب را بر آنان آسان فرما.
عرض کرد:
پس مادرم خدیجه کجاست؟
فرمود:
در قصری از درّ سفید و درخشان که برای آن قصر چهار درب است
در این هنگام رسول خدا از حال رفت
فاطمه (س) خود را بر رسول خدا انداخت و به صورت آنحضرت نگاه کرده و با گریه و زاری فرمود:
(وأبیض یستسقى الغمام بوجهه ثمال الیتامى عصمة للأرامل)
و ای سپید روئی که ابر به احترام چهره اش میبارد، ای کفیل یتیمان و پناه بیوه زنان
در این لحظه پیامبر چشمانش را باز نمود و با صدای ضعیفی فرمود:
ای دخترم این قول عمویت ابوطالب است اینچنین مگوی بلکه بگوی:
وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على اعقابکم
و نیست محمد (ص) مگر فرستادهای که قبل از او هم رسولانی بودند آیا اگر بمیرد یا کشته شود به گذشته خود بر میگردید؟ (سوره آل عمران آیه ۱۴۴)
فاطمه (ص) بسیار گریست.
رسول خدا به او اشاره فرمود که نزدیک بیا! آنقدر نزدیک شد تا اینکه زیر ملافهای که روی پیامبر (ص) انداخته بودند قرار گرفت؛ آنگاه رسول خدا (ص) آهسته چیزی به او فرمود که وقتی فاطمه (س) سرش را بلند کرد چشمانش پر از اشک بود.
سپس دوباره رسول (ص) به او فرمود: نزدیک بیا! وقتی آن بانو نزدیک رفت، ایشان به او آهسته چیزی فرمود، وقتی فاطمه (س) سرش را بلند کرد خندید که این امر باعث تعجب حضار گردید.
(در وقت دیگری) امیرالمومنین (ع) از فاطمه (س) پرسید:
رسول خدا (ص) چه رازی را به تو گفت، در حالیکه بخاطر ایشان محزون بودی و ناله و فغان میکردی ناگهان خوشحال شدی؟
فاطمه (س) فرمود:
نعى إلیّ نفسه فبکیت، ثمّ قال لی: یا بنیّة لا تجزعی على أبیک من الموت فإنّی سألت ربّی أن یجعلک أوّل أهل بیتی لحوقا بی وأخبرنی ربّی أنّه استجاب لی فضحکت
به من خبر داد از خودش که از دنیا میرود پس گریان شدم بعد از آن به من فرمود: بخاطر مرگ پدرت جزع نکن، چون من از خداوند خواستم اینکه تو را اولین کسی قرار دهد در میان اهل بیتم که به من ملحق میشود و خداوند به من خبر داد که دعایم را مستجاب نموده است برای همین خندیدم.
آنگاه رسول خدا (ص) به فاطمه (س) فرمود:
ادعی لی ولدیّ الحسن والحسین.
دو فرزندم حسن و حسین را به نزدم بخوان
حضرت فاطمه (س) آنها را به نزد رسول خدا آورد، وقتی آن حضرت آنها را دید ایشان را بوسید و بوئید و میمکید و چشمانش از اشک پر بود پس از حال رفت و امام حسن و امام حسین (ع) صیحه زدند و گریستند و گفتند:
یا جداه أنفسنا لنفسک الفداء ووجهنا لوجهک الوقاء
ای جد بزرگوار جان ما فدای جان تو باد چهره ما به قربان چهره تو باد.
و خود را روی بدن رسول خدا (ص) انداختند و میگریستند
علی (ع) خواست آنها را از روی بدن پیامبر (ص) بردارد ولی ایشان به حال آمده و فرمود:
یا علیّ تنحّی عنّی ابنیّ؟ دعنی أشمّهما ویشمّانی وأتزوّد منهما ویتزوّدان منّی فهذا وداع لا تلاق بعده
من را با فرزندانم واگذار رهایم کن بگذار آنها را ببویم و مرا ببیویند و از آنها توشه بر دارم و از من توشه برگیرند و این جدائیای است که ملاقاتی در پی ندارد.
أما إنّهما سیظلمان بعدی ویقتلان ظلما فلعنة اللَّه على قاتلهما وظالمهما
آگاه باش این دو بعد از من مظلوم واقع میگردند و ظالمانه کشته میشوند و لعنت خدا بر قاتلانشان و ظالمین به آنها.
سپس فرمود:
أما أنت یا أبا محمّد فتقتل مسموما مخذولا مضطهدا.
اما توای ابا محمد (امام حسن علیه السلام) کشته میشوی با سم و در غریبی در حالیکه اذیت شدهای
وأمّا أنت یا أبا عبد اللَّه فتقتل عطشانا غریبا فلعنة اللَّه على امّة قتلوک یا بنیّ
و، اما توای اباعبدالله (امام حسین علیه السلام) کشته میشوی تشنه و غریب لعنت خدا بر امتی که تو را میکشدای پسرم
سپس رسول خدا (ص) حالش سنگین شد بطوری که به حالت احتضار افتاد، وقتی نزدیک شد که روح از بدن مبارکش خارج گردد، به علی (ع) فرمود:
ضع رأسی یا علی فی حجرک فقد جاء أمر الله عز وجل، فإذا فاضت نفسی فتناولها بیدک وامسح بها وجهک، ثم وجهنی إلى القبلة، وتول أمری، و صل علیّ أول الناس، و لا تفارقنی حتى توارینی فی رمسی، و استعن بالله عز وجل.
ای علی سرم را در آغوشت بگیر که امر خداوند عزوجل (مرگ) وقتش رسیده است پس هنگامی که روحم خارج شد آن را با دستت بگیر و به صورتت بکش بعد مرا رو به قبله نما و مشغول کارهای من بشو و اولین نفر بر من نماز بخوان و از من جدا نشو تا مرا در قبرم قرار دهی و از خداوند عز و جل کمک بخواه.
علی (ع) سر مبارک رسول خدا (ص) را در آغوش گرفت و در حالیکه دست راست امیر المومنین زیر گلوی ایشان بود آن حضرت از دنیا رحلت نمود پس روح پیامبر (ص) در دست او خارج گردید و علی (ع) دست خویش را بالا برده به صورت خود کشید آنگاه او را رو به قبله قرار داد و چشمانش را بست و روی او پارچهای کشید و مشغول به رسیدگی به امور آن حضرت شد.
آدرس
ارشاد مفید ج ۱ ص ۱۵۸
بحار الانوار ج ۲۲ ص ۴۷۱
اعلام الوری ج ۱ ص ۲۶۸
موسوعه شهادت معصومین ج ۱ ص ۶۵
منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه ج ۱۵ ص ۹۱
جواهر التاریخ ج ۳ ص ۲۳۶۷ موسوعه امام علی بن ابیطالب (ریشهری) ج ۱ ص ۳۰۳
الانتصار ج ۷ ص ۱۶۵
الهجوم علی بیت فاطمه سلام الله علیها ص ۶۵
المهجة البیضاء ج ۸ ص ۲۸۰