بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ
شام دستخوش تحوّلی شوم شده است. حاکمی در این شهر خود را امیرالمؤمنین میخواند و خلیفهٔ پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) معرفی میکند. او دستور داده است که شهر را زینت کنند و همهٔ مردم از خانهها برای جشن و شادی خارج شوند. جارچیانش در میان مردم اعلام کردهاند که امیرالمؤمنین یزید در جنگی سخت با عدّهای شورشی که قصد آشوب و تفرقهافکنی در جامعهٔ اسلامی داشتند، پیروز شده است و بناست اسرای این گروه طاغی را همراه با سرهای کشتگانشان به شهر بیاورند!
پانصد هزار نفر شاد و پایکوب به خیابانها ریختند.
سهل بن سعد از شهری دور قصد بیتاللّٰه الحرام دارد، غافل از اینکه بیتاللّٰه را سر بریدهاند!
وارد شام میشود. آذینبندی شهر و شادمانی مردم همراه با دف و طبل و پایکوبی او را کنجکاو میکند که چه عیدی است که فقط شام از آن شادمان است؟
بعد از معرفی خود به عدّهای که در مسجدی محزون نشسته بودند، علت این عید غریب را میپرسد. به او میگویند: عجب است که از آسمان خون نمیبارد و زمین اهلش را فرو نمیبرد! چرا؟ چون سر حسین بن علی (علیهالسلام) را از عراق به شام برای یزید هدیه آوردهاند و مردم شادی میکنند!
با نگاهی به تاریخ و سیر در واقعهٔ تأسفبار ورود اسرای اهلبیت (علیهمالسلام) به شام درمییابیم که چگونه حکومت اموی اذهان عمومی را از تشخیص درست حقیقت منحرف کرده و بهجای اسلام اصیل و ناب، اسلامی اموی را به مردم آموخته بودند و با دروغ و شایعهپراکنی، مردم را دشمن اهلبیت (علیهمالسلام) نموده بودند.
وقتی یزید مرتکب بزرگترین جنایت تاریخ، یعنی قتل سیّدالشّهدا و اهلبیت و اصحاب بزرگوارش (علیهمالسلام) میشود، در ابتدای امر نهتنها در شام منفور مردم نمیشود، بلکه این جنایت را دستاوردی برای خویش جلوه داده و با بهکارگیری ایادی و استفاده از قدرت خود، جوّ عمومی شام را نیز با خود همراه میکند.
بعد از اینکه به امر یزید در شام اعلام میشود که عدّهای خارجی به دست سربازان امیرالمؤمنین یزید کشته شدهاند، او امر میکند که شام را به انواع زینتها مزین کنند و اعلان میکند که تمام مردم باید بهعنوان جشن در این پیروزی شرکت کنند. اسرای اهلبیت را در شهر بگردانند و جارچیان در حال نمایش اسرا به مردم فریاد بزنند: «بکشید آنها را! خونشان مباح است.»
یزید برای اینکه این بهاصطلاح پیروزی و دستاورد سیاسی خود را از دست ندهد، از هیچ جنایت و قساوت قلبی فروگذار نمیکند، تا جایی که اگر کسی بویی از ماجرا ببرد یا زبان به اعتراض بگشاید، بدون هیچ تأملی دستور قتلش صادر میگردد.
چنانکه یزید دستور قتل پیرمردی را میدهد که به امام زینالعابدین (علیهالسلام) طعنه زده و میگوید: «شکر خدایی را که شما را کشت و هلاک نمود و…»
امام سجاد (علیهالسلام) در جواب او به آیات متعدد قرآن استدلال کرده و خود و اهلبیت پیامبر (صلواتاللّٰهعلیهمأجمعین) را معرفی مینماید و آن پیرمرد را آگاه میکند. او نیز توبه میکند؛ امّا آری، آن پیرمرد مظلومانه کشته میشود تا مبادا زبان به افشاگری گشاید و مانعی در مسیر هدف شوم یزید ایجاد نماید.
از طرفی، قرار دادن رئوس شهدا بر سردر دارالإماره حکایت از رعب و وحشتی دارد که ایجاد شده بود تا آنها که هوای اعتراضی در سر دارند، سکوت کنند.
از سوی دیگر، بهعنوان عوامفریبی و بیگناه جلوهدادن خود، آنگاه که یکی از مأموران عبیداللّٰه بن زیاد سر امام حسین (علیهالسلام) را برای او آورده و سروده که:
اَوْقِرْ رِكابِي فِضَّةً وَذَهَبًا * اَنَا قَتَلْتُ المَلِكَ المُحَجَّبَا وَمَنْ يُصَلِّي القِبْلَتَيْنِ فِي الصِّبَا * قَتَلْتُ خَيْرَ النَّاسِ أُمًّا وَأَبَا
خشمگین میشود و به او میگوید: «اگر میدانستید بهترین مردم است، چرا او را کشتید؟» و دستور قتلش را صادر میکند.
و گاهی، از سر تظاهر به دلسوزی، اسرا را نگاه میکند و میگوید: «خدا پسر مرجانه را زشت کند! اگر با شما پیوند خویشی و رحم داشت، با شما چنین نمیکرد و شما را با این وضع و ظاهر نمیفرستاد.» تا به حاضران مجلس بگوید: «من با این کشتار و خونریزی موافق نبوده و از این اوضاع شما بیخبر بودم!»
او با تکیه بر چنین دسیسههایی و به خیال اینکه توانسته آنچه را میخواسته به دست آورد و کاری کند که دیگر از اسلام ناب اهلبیتی (علیهمالسلام) خبری نیست، جبّارانه به تخت خویش تکیه میزند و اشعاری را میخواند که حکایت صریح در کفر او دارد. درحالیکه جایگاه امیرالمؤمنینی برای خود ساخته است و باکی هم از کسی ندارد، زیرا تمام نفسها را در سینهها حبس کرده و ترس را در دلها افکنده و عوام را فریفته است.
میرفت که تا دامنهٔ تاریخ، چهرهٔ پلید و مجرم یزید در پشت ابر چنین دسیسههایی مخفی بماند و آیندگان او را بیگناه قلمداد نمایند و عبیداللّٰه بن زیاد را مجرمی خودسر بشناسند که سربازی جسور بوده و بیاجازهٔ یزید، دست به خون سیّدالشّهدا (علیهالسلام) آلوده و یزید از این جریان بیخبر بوده و اصلاً راضی نبوده است.
اینجاست که ایمانی را میطلبد که هیاهو و هلهله و طبل دشمنان در شام، او را مضطرب و سردرگم نکند؛ شجاعی لازم است که از سرهای آویخته به دارالإماره و گردن زدنهای جلادان هولانگیز یزید نترسد؛ بینایی استواری را باید که بصیرتش پردهٔ دلسوزیهای عوامفریبانهٔ یزید را کنار بزند و او را با تمام شوکتی که برای خود ساخته، رسوا نماید.
در چنین شرایطی هنوز زود است که امام سجاد (علیهالسلام) سخن بگوید؛ هنوز یزید رسوا نشده و مست پیروزی است و در پی بهانهای است تا امام سجاد (علیهالسلام) را هم به شهادت برساند او را در مقابل خود سرِ پا نگه داشته و از او بسیار سؤال میپرسد تا به بهانهی شوم خود دست یابد؛ او حتی با تندی از امام (علیهالسلام) میپرسد که چرا هنگام صحبت با من، سُبْحَه (تسبیح) میگردانی؟ اما آن امام بزرگوار با صبوری و درایت و جوابهایی آرام و متقن، نقشهی او را خنثی میکند.
و کیست غیر از دخترِ برومندِ علیِّ بنِ ابیطالب که در چنین مجلسی، در حضورِ این دسیسهبازِ ظالم بایستد و با سخنانی الهی، همچون شمشیرِ پدرش فَتْحَ الفُتوح کند و یزید را برای همیشهی تاریخ بیآبرو سازد و همچون مادرِ فداکارش، جانش را برای دفاع از ولایت کفِ دست بگیرد و از عهدهی این امرِ بزرگ بهنیکی برآید؟
آن بزرگبانو خوب میداند که یزید، دسیسهبازتر و مکارتر از آن است که دستور قتل زنی را به خاطر سخنانش که از قلبِ داغدارش جاری شده است، صادر کند. ولی اگر چنین حماقتی را هم مرتکب شود و او را به شهادت برساند، کشته شدنش موجب ننگ و رسواییِ بیشترِ یزید خواهد بود.
دخترِ شجاعِ علیِّ بنِ ابیطالب (علیهالسلام) برای اینکه در ابتدای مجلس، همگان را متوجه حضور خود و شجاعت و علم و بلاغت و توانایی خویش کند، منتظر فرصتی است تا طلوع کند.
و آنگاه که مردی شامی به حضرت سُکَینه (سلاماللهعلیها) اشاره کرده و به یزید میگوید: «او را به کنیزی به من ببخش!» زینبِ کبری (سلاماللهعلیها) بر او بانگ میزند که:
«به خدا قسم، دروغ گفتی و پست شدی! به خدا قسم، این اختیار نه برای توست و نه برای او (یزید).»
پس یزید غضبناک میگوید:
«من این اختیار را دارم و اگر بخواهم، این کار را میکنم.»
و باز دخترِ علی (علیهماالسلام) بیباکانه فریاد میزند:
«هرگز! به خدا قسم، خداوند چنین اختیاری به تو نداده، مگر اینکه از دین ما و ملت ما خارج شوی و به دینِ غیرِ ما درآیی!»
یزید از شدتِ غضب از جا برمیخیزد و فریاد میزند:
«در جوابِ من اینچنین سخن میگویی؟ یقیناً پدر و برادرت از دین خارج شدهاند!»
و باز آن بانوی عالِمه جواب میدهد:
«به دینِ خدا و دینِ پدرم و دینِ برادرم، تو و پدرت و جدت هدایت شدید، اگر تو مسلمان باشی!»
یزید عاجزانه دشنام میدهد:
«دروغ گفتی، ای دشمنِ خدا!»
با آرامشی حاکی از پیروزی، دخترِ علی (علیهالسلام) زمزمه میکند:
«تو اکنون پادشاهی از روی ظلم! دشنام میدهی و با تسلطی که داری، خشم میگیری.»
و یزید، حیا کرده و سکوت میکند.
مردِ شامی سخنِ خود را تکرار میکند؛ اینبار یزید خشمگین به او میگوید:
«دور شو! خداوند بلای محتومی بر تو نازل کند!»
آن عالِمَهٔ غیرِ مُعَلَّمَه در همین ابتدای مجلس، با خشمگین نمودنِ یزید، چهرهی او را آشکار ساخت و به همگان فهماند که او به ما دلسوز نیست، بلکه بیرحم و هَتّاک است. و با کلامش که به یزید فرمود:
«أَنْتَ أَمِیرٌ، تَشْتُمُ ظَالِمًا وَتَقْهَرُ بِسُلْطَانِکَ.»
به تمامِ حاضرانِ مجلس عجزِ یزید را در مقابلِ منطقِ خود به نمایش گذاشت؛ که او چون جواب ندارد، تهدید میکند و دشنام میدهد. و در همین چند کلمه، آن گستاخ را شرمنده کرده و مجبور به سکوت نمود. و در همین حین، شخصیتِ خویش و جایگاهِ خاصِ خود را در میانِ اسرا معلوم همگان ساخت و چشمها و حواسها را به سمتِ خود متوجه ساخت که:
«این بانو کیست که در حضورِ این ظالمِ مست و جلادانِ شمشیر به دست، اینچنین با کلامش او را شرمگین کرده و وادار به سکوت مینماید؟!»
دخترِ رشیدهی علیِّ بنِ ابیطالب (علیهماالسلام) رفتهرفته افکارِ اهلِ مجلس را آمادهی خطبهی آتشینِ خود میساخت تا مأموریتِ بزرگش را شروع نماید.
اما از آنجا که او پرورشیافتهی مکتبِ اهلبیت (علیهمالسلام) است، نیک میداند که مردمی که برای جشن و پایکوبی از منزلهایشان خارج شدهاند و به انواع موسیقیها و ساز و آواز، خود را مشغول ساختهاند و به هر بهانهای در پیِ شادی و پایکوبیاند، گوشی برای شنیدنِ کلامِ حق ندارند؛ پس باید کمی دلها را رقیق کند و اشکها را جاری سازد تا لحظاتی حال و هوای جشن و شادی فراموش گردد.
اینجاست که خودِ اباعبدالله (علیهالسلام) به کمکِ خواهر میآید و این فرصت را برای او فراهم میسازد:
«وَ جِيءَ بِرَأْسِ الحُسَيْنِ (علیهالسلام) فَوُضِعَ بَيْنَ يَدَيْهِ فِي طَسْتٍ.»
آری، برادر با سر، به کمکِ خواهر شتافت! ناگهان، سرِ مبارکِ آن حضرت را واردِ مجلس کردند:
«فَلَمَّا رَأَتْ زَيْنَبُ ذَلِكَ، فَأَهْوَتْ إِلَى حَبِيبِهَا فَشَقَّتْ، ثُمَّ نَادَتْ بِصَوْتٍ حَزِينٍ تَقْرَعُ الْقُلُوبَ: يَا حُسَيْنَاهْ! يَا حَبِيبَ رَسُولِ اللَّهِ! يَا بْنَ مَكَّةَ وَمِنًى! يَا بْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ! يَا بْنَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى!»
برمیخیزد، گریبان چاک میکند و گریان، با صدایی محزون که دلها را مجروح میسازد، فریاد میزند: «یا حسین، ای محبوب رسول خدا! ای پسر مکه و منی! ای پسر فاطمهٔ زهرا، سیدهٔ زنان! ای پسر محمد مصطفی!»
او در این مصیبت عظیم، با سوز دل چنان میگرید که همه را به گریه وامیدارد و در این حزن و اندوه بیپایان، گریبان چاک کرده، کلماتی را بر زبان جاری میسازد که همهٔ آنها که نمیدانند این اسرا کیستند و این کشتگان را نمیشناسند، کنجکاوانه از خود میپرسند: حسین؟ حبیب رسولالله؟ پسر مکه و منی؟ پسر فاطمهٔ زهرا، سیدهٔ زنان؟ پسر محمد مصطفی؟ (صلواتالله علیهم أجمعین)
گردنها کشیده میشود و احساسات در تصرف اقتدار زینب (سلاماللهعلیها) قرار میگیرد: «فَأَبْکَتْ وَاللَّهِ کُلَّ مَنْ کَانَ.» پس به خدا قسم، هر کس آنجا بود، گریست.
این بانو کیست و چه میگوید؟ چه کسی را اینگونه نام میبرد؟
و یزید ساکت است.
سکوت کرده و میاندیشد که چگونه تصرفی را که زینب (سلاماللهعلیها) بر دلها کرده و اشکها را جاری ساخته است، خنثی سازد. او اقتدار دختر علی (علیهماالسلام) را دستکم گرفته است. میپندارد که آتش درون زینب با این نالهها خاموش گشته و با این گریهها، قلبش را شفا داده و عقده از دلش باز کرده است. پس سکوت را میشکند و آخرین تیر مکرش را رها میسازد تا حرف آخر را او زده باشد و کار را تمام کند و وانمود نماید که این گریهها و نالهها او را متزلزل نکرده است.
پس خود را جسورتر و هتاکتر نشان میدهد: «فَجَعَلَ یَضْرِبُ ثَنَایَاهُ بِمِخْصَرَةٍ کَانَتْ فِی یَدِهِ، وَهُوَ یَقُولُ:
لَیْتَ أَشْیَاخِی بِبَدْرٍ شَهِدُوا * جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْأَسَلِ
فَأَهَلُّوا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحًا * ثُمَّ قَالُوا: یَا یَزِیدُ لَا تُشَلْ
لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلَا * خَبَرٌ جَاءَ وَلَا وَحْیٌ نَزَلْ
فَجَزَیْنَاهُمْ بِبَدْرٍ مِثْلَهَا * وَأَقَمْنَا مِثْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلْ
لَسْتُ مِنْ خِنْدِفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ * مِنْ بَنِی أَحْمَدَ مَا کَانَ فَعَلْ
وَکَذَاکَ الشَّیْخُ أَوْصَانِی بِهِ * فَاتَّبَعْتُ الشَّیْخَ فِیمَا قَدْ سُئِلْ
قَدْ قَتَلْنَا الْقَوْمَ مِنْ سَادَاتِهِمْ * وَعَدَلْنَاهُ بِبَدْرٍ فَاعْتَدَلْ.»
با چوب خیزران به لب و دندان سیدالشهداء (علیهالسلام) جسارت میکند و میسراید که:
ای کاش بزرگانم که در بدر بودند، اکنون حاضر بودند
و میدیدند که چگونه خزرجیها از ضربات نیزه ناله میکنند!
پس هلهله سر دهید و شادی کنید و به یزید بگویید: دستت درد نکند!
بنیهاشم پادشاهی را به بازی گرفتند، پس نه خبری آمده و نه وحیی نازل گردیده!
ما تلافی بدر را بر آنها کردیم، همانگونه که در بدر بود، و در برابر بدر، بدری معادل آن ساختیم.
من از خاندان خندف نخواهم بود، اگر از فرزندان احمد انتقام کاری را که کرده، نگیرم!
و بزرگ من (معاویه) به من وصیت کرده بود به این کار، و من چیزی را که او خواسته بود، پیروی کردم.
و از این قوم، بزرگانشان را کشتم تا تقاص بدر را بگیرم و تقاص گرفته شد!
اینجاست که شخصی باید خود را برای اسلام سپر کند تا این تیرها که از دهان یزید خارج شد، بر قلب اسلام ننشیند، همانطور که سعید بن عبدالله در روز عاشورا، هنگام نماز ظهر، سپر سیدالشهداء (علیهالسلام) شد تا تیری به پیکر مطهرش ننشیند.
آری، اکنون هنگام برخاستن است!
ثُمَّ قَامَتْ عَلَى قَدَمَيْهَا، وَأَشْرَفَتْ عَلَى الْمَجْلِسِ، وَشَرَعَتْ فِي الْخُطْبَةِ، إظْهَارًا لِكَمَالاتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَإِعْلَانًا بِأَنَّا نَصْبِرُ لِرِضَا اللَّهِ، لَا خَوْفٌ وَلَا دَهْشَةٌ، شِيرٌ زَنِيٌّ إِسْتٌ مِنْ أَوْلَادِ شِيرِ اللَّهِ، الَّذِي لَا تَجِدُ فِي كَلَامِهِ آثَارَ لَرْزَشٍ وَلَا تَرْسٍ. فَصَارَتْ عَلَى قَدَمَيْهِا الْمُبَارَكِ وَالْمُسْتَوَارَةِ وَسَارَتْ إِلَى حُضُورِ الْمَجْلِسِ فَتَحَسَّتْ لِلْحَاضِرِينَ فَشَرَعَتْ فِي السُّؤَالِ وَأَعْلَنَتْ بِأَنَّنَا لَا نَحْتَسِبُ إِلَّا لِرِضَا اللَّهِ.
وَقَالَتْ:
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ عَلَى جَدِّي سَيِّدِ الرُّسُلِ،
صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ كَذَٰلِكَ يَقُولُ: “ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّؤَىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِؤُونَ”
أَظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ حِينَ أَخَذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ، وَضَيَّقْتَ عَلَيْنَا آفاقَ السَّمَاءِ، فَأَصْبَحْنَا لَكَ فِي أَسَارٍ، نُسَاقُ إِلَيْكَ سُوقًا فِي قِطَارٍ، وَأَنْتَ عَلَيْنَا ذُو اقْتِدَارٍ أَنْ بِنَا مِنَ اللَّهِ هَوَانًا وَعَلَيْكَ مِّنْهُ كَرَامَةً وَامْتِنَانًا، وَأَنْ ذَٰلِكَ لِعَظَمِ خَطَرِكَ وَجَلَالِ قَدَرِكَ فَشَمَخْتَ بِأَنْفِكَ، وَنَظَرْتَ فِي عَطْفِكَ تَضْرِبُ أَصْدِرَيْكَ فَرَحًا وَتَنْفُضُ مَذْرُوكَ مَرَحًا حِينَ رَأَيْتَ الدُّنْيَا لَكَ مُسْتَوْسِقَةً وَالْأُمُورَ لَدَيْكَ مُتَّسِقَةً وَحِينَ صَفَا لَكَ مَلَكُهُنَا وَخَلَصَ لَكَ سُلْطَانُنَا، فَمَهْلًا مَهْلًا لَا تَطْشَ جَهْلًا أَنْسِيتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ: (وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّمَا نُمَلِّي لَهُمْ خَيْرًا لِّنُفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمَلِّي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ)
أَمْنَ الْعَدْلِ يَا بْنَ الطَّلَقَاءِ؟ تَخْدِيرُكُ حَرَائِرَكِ وَإِمَائِكِ، وَسُوقُكِ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ سَبَايَا، قَدْ هَتَكْتِ سُتُورَهُنَّ، وَأَبْدَيْتِ وُجُوهَهُنَّ، تَحُدُّونَ بِهِنَّ الْأَعْدَاءَ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ، وَيَسْتَشْرِفُهُنَّ أَهْلُ الْمَنَاقِلِ وَيَتَبَرَّزْنَ لِأَهْلِ الْمَنَاهِلِ وَيَتَصَفَّحُ وُجُوهَهُنَّ الْقَرِيبُ وَالْبَعِيدُ وَالشَّرِيفُ وَالْوَضِيعُ وَالدَّنِيُّ وَالرَّفِيعُ لَيْسَ مَعَهُنَّ مِنْ رِجَالِهِنَّ وَلِيٌّ وَلَا مِنْ حُمَاتِهِنَّ حَمِيٌّ.
عَتَوْا مِنْكَ عَلَى اللَّهِ وَجُحُودًا لِرَسُولِ اللَّهِ وَدَفْعًا لِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِندِ اللَّهِ وَلَا غَرُوْا مِنْكُمْ وَلَا عَجَبًا مِنْ فِعْلِكُمْ، وَأَنَّى تَرْتَجِي مَرَاقَبَةَ بَنٍ مِنْ لَفْظِ فَمِهِ أَكْبَادُ الشُّهَدَاءِ وَنَبَتَ لَحْمُهُ بِدِمَاءِ السَّعِيدِينَ وَنَصَبَ الْحَرْبَ لِسَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ وَجَمَعَ الْأَحْزَابَ وَشَهَرَ الْحِرَابَ وَهَزَّ السُّيُوفَ فِي وَجْهِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، أَشَدُّهُمْ لِلَّهِ جُحُودًا وَأَنْكَرُهُمْ لَهُ رَسُولًا وَأَظْهَرُهُمْ لَهُ عُدْوَانًا وَأَعْتَىٰهُمْ عَلَىٰ الرَّبِّ كُفْرًا وَطُغْيَانًا.
أَلَا إِنَّهَا نَتِيجَةُ خِلالِ الْكُفْرِ، وَضَبٌّ يَجْرِجِرُ فِي الصَّدْرِ لِقَتْلَى يَوْمِ بَدْرٍ، فَلَا يَسْتَبْطِئْ فِي بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَنْ كَانَ نَظَرُهُ إِلَيْنَا شَنْفًا وَإِحْنَا وَأَظْغَانًا، يُظْهِرُ كُفْرَهُ بِرَسُولِ اللَّهِ، وَيُفْصِحُ ذَٰلِكَ بِلِسَانِهِ، وَهُوَ يَقُولُ: فَرَحًا بِقَتْلِ وَلَدِهِ وَسَبْيِ ذُرِّيَّتِهِ، غَيْرَ مُتَحَوّبٍ وَلَا مُسْتَعْظِمٍ، وَيَهْتِفُ بِأَشْيَاخِهِ: لَأَهْلُوا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحًا * وَقَالُوا يَا يَزِيدُ لَا تَشِلّ مُنْحَنِيًا عَلَىٰ ثَنَايَا أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَكَانَتْ مُقَبِّلَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يَنْكُتُهَا بِمُخَصَّرَتِهِ، قَدْ اَلتَّمَعَ السُّرُورُ بِوَجْهِهِ.
لَعَمْرِي لَقَدْ نَكَأْتَ الْقُرْحَةَ وَاسْتَأْصَلْتَ الشَّأْفَةَ، بِإِرَاقَتِكَ دَمَ سَيِّدِ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، وَابْنِ يَعْسُوبِ الدِّينِ، وَشَمْسِ آلِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، وَهَتَفْتَ بِأَشْيَاخِكَ، وَتَقَرَّبْتَ بِدَمِهِ إِلَى الْكَفَرَةِ مِنْ أَسْلَافِكَ، ثُمَّ صَرَخْتَ بِنِدَائِكَ وَلَعَمْرِي لَقَدْ نَادَيْتَهُمْ لَوْ شَهِدُوكَ! وَوَشِيكًا تَشْهَدُهُمْ، وَلَنْ يَشْهَدُوكَ وَلَتُودُّ يَمِينُكَ كَمَا زَعَمْتَ شَلَّتْ بِكَ عَنْ مَرْفِقِهَا وَجَذَّتْ، وَأَحْبَبْتَ أُمَّكَ لَمْ تَحْمِلْكَ وَإِيَّاكَ لَمْ يَلِدْ، حِينَ تَصِيرُ إِلَى سَخَطِ اللَّهِ وَمُخَاصَمَتِكَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ.
اللَّهُمَّ خُذْ بِحَقِّنَا، وَانْتَقِمْ مِنْ ظَارِمِينا، وَاحْلِلْ غَضَبَكَ عَلَىٰ مَنْ سَفَكْ دِمَاءَنَا وَنَقَضَ ذِمَارَنَا، وَقَتَلَ حُمَاتَنَا، وَهَتَكَ عَنَّْا سُدُولَنَا، وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ، وَمَا فَرَّيْتَ إِلَّا جِلْدَكَ، وَمَا جَزَرْتَ إِلَّا لَحْمَكَ، وَسَتَرُدُّ عَلَىٰ رَسُولِ اللَّهِ بِمَا حَمَلْتَ مِنْ دَمِ ذُرِّيَّتِهِ، وَانْتَهَكْتَ مِنْ حُرْمَتِهِ، وَسَفَكْتَ مِنْ دِمَاءِ عِتْرَتِهِ وَلَحْمَتِهِ، حَيْثُ يَجْمَعُ بِهِ شَمْلَهُمْ، وَيَلْمَمُ بِهِ شَعَثَهُمْ، وَيَنْتَقِمُ مِنْ ظَارِمِهِمْ، وَيَأْخُذُ لَهُمْ بِحَقِّهِمْ مِنْ أَعْدَائِهِمْ فَلَا يَسْتَفِزُّنَكَ الْفَرَحُ بِقَتْلِهِمْ، وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يَرْزُقُونَ فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمْ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ.
وَحَسْبُكَ بِاللَّهِ وَلِيًّا وَحَاكِمًا، وَبِرَسُولِ اللَّهِ خَصْمًا، وَبِجِبْرِيلَ ظَهِيرًا،
وَسَيَعْلَمُ مَنْ بَأَوْكَ وَمَكَّنَكَ مِنْ رِقَابِ الْمُسْلِمِينَ أَنْ بِئْسَ لِلظَّـٰلِمِينَ بَدَلًا، وَأَيُّكُمْ شَرُّ مَكَانًا وَأَضَلُّ سَبِيلًا،
وَمَا اسْتَصْغَارِي قَدَرَكَ، وَلَا اسْتِعْظَامِي تَقْرِيعَكَ تَوَهُّمًا لِانْتِجَاعِ الْخِطَابِ فِيكَ بَعْدَ أَنْ تَرَكْتَ عُيُونَ الْمُسْلِمِينَ بِهِ عُبَرًا، وَصُدُورَهُمْ عِندَ ذِكْرِهِ حَرًّا،
فَتِلْكَ قُلُوبٌ قَاسِيَةٌ، وَنُفُوسٌ طَاغِيَةٌ، وَأَجْسَامٌ مَحْشُوَّةٌ بِسَخَطِ اللَّهِ وَلَعْنَةِ الرَّسُولِ، قَدْ عَشَّشَ فِيهِ الشَّيْطَانُ، وَفَرَّخَ، وَمِنْ هُنَاكَ مِثْلُكَ مَا دَرَجَ،
فَالْعَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ لِقَتْلِ الْأَتْقِيَاءِ، وَأَسْبَاطِ الْأَنْبِيَاءِ، وَسُلَيْلِ الْأَوْصِيَاءِ، بِأَيْدِي الطَّلَقَاءِ الْخَبِيثَةِ، وَنَسْلِ الْعَهْرَةِ الْفَجَرَةِ، تَنْطِفُ أَكُفُّهُمْ مِنْ دِمَائِنَا وَتَنْحَلِبُ أَفْوَاهُهُمْ مِنْ لُحُومِنَا تِلْكَ الْجُثَثُ الزَّاكِيَةُ عَلَى الْجُبُوبِ الضَّاحِيَةِ، تَنتَابُهَا الْعَوَاصِلُ وَتَعَفِّرُهَا أُمَّهَاتُ الْفَاعِلَةِ
فَلَئِنِ اتَّخَذْتَنَا مَغْنَمًا لَتَجِدَّ بِنَا وَشِيكًا مُغْرَمًا حِينَ لَا تَجِدُ إِلَّا مَا قَدَّمَتْ يَدَاكَ، وَمَا اللَّهُ بِظَلاَّمٍ لِلْعِبَادِ فَإِلَى اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَالْمَعُولِ، وَإِلَيْهِ الْمَلْجَأُ وَالْمُؤَمَّلُ،
ثُمَّ كُدَّ كَيْدَكَ، وَجَهِدْ جُهْدَكَ فَوَاللَّهِ الَّذِي شَرَّفَنَا بِالْوَحْيِ وَالْكِتَابِ، وَالنُّبُوَّةِ وَالْاِنتِخَابِ، لَا تَدْرِكُ أَمَدَنَا، وَلَا تَبْلُغُ غَايَتَنَا، وَلَا تَمْحُو ذِكْرَنَا، وَلَا يَرْحَضُ عَنكَ عَارُهَا،
وَهَلْ رَأْيُكَ إِلَّا فَنْدٌ، وَأَيَّامُكَ إِلَّا عَدَدٌ، وَجَمْعُكَ إِلَّا بَدَّدٌ، يَوْمَ يُنَادِي الْمُنَادِي أَلَا لَعَنَ اللَّهُ الظَّـٰلِمَ الْعَادِي.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي حَكَمَ لِأَوْلِيَائِهِ بِالسَّعَادَةِ، وَخَتَمَ لِأَصْفِيَائِهِ بِالشَّهَادَةِ، بِبُلُوغِ الْإِرَادَةِ، نَقَلَهُمْ إِلَى الرَّحْمَةِ وَالرَّأْفَةِ، وَالرِّضْوَانِ وَالْمَغْفِرَةِ، وَلَمْ يَشُقَّ بِهِمْ غَيْرَكَ، وَلَا ابْتَلَى بِهِمْ سِوَاكَ، وَنَسْأَلُهُ أَنْ يُكْمِلَ لَهُمْ الْأَجْرَ، وَيُجْزِي لَهُمْ الثَّوَابَ وَالذَّخْرَ، وَنَسْأَلُهُ حُسْنَ الْخِلَافَةِ، وَجَمِيلَ الْإِنَابَةِ، إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدُودٌ.
زینب کبری سلام الله علیها با استمداد از خداوند و آموزههایی که از پدر و مادر بزرگوار خویش دارد، یک تنه به جنگ سپاه شیاطینی رفته است که یزید فرماندهی آن را بر عهده دارد. همانگونه که در ابتدای جنگ رجز خوانده میشود و در آن خود را معرفی میکنند تا رعب بیشتری در دل دشمن بیندازند و از طرفی آنهایی که او را نمیشناختند، بشناسند و بدانند به نبرد چه کسی آمدهاند، این پهلوان حراست از خون حسین علیه السلام، بعد از آنکه تمام اذهان را به خود معطوف کرد و در شناسایی خود سوالات را برانگیخت، با بیان: «وَالصَّلَاةُ عَلَى جَدِّي سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ» خود را معرفی نموده که من نوه سید المرسلانم، تا جایگاه عظیم خود را از لحاظ جامعهی اسلامی در میان آن قوم بیان کرده باشد و به همه در ابتدای خطبهاش گوشزد کرده که نوه پیامبر صلی الله علیه و آله کجا و نوه ابوسفیان کجا.
او با همین کلام اصل و نسب خویش را بیان نمود، حال هنگام معرفی جایگاه سیاسی و اجتماعی این خاندان است که: «صَفِيُّ لَكَ مَلْكُنَا وَخَلَصُ لَكَ سُلْطَانُنَا». ملک و سلطنت هم از آن ماست. در واقع جایگاه کسانی را که مالک و سلطان تو بودند غصب کردهای و حال آنها را کشته و به اسیری گرفتهای و چه رعیت بد و گستاخی هستی.
آن بانو با کلام کوبندهاش به همه میفهماند که این جایگاه که یزید بر آن تکیه زده از ماست و هم با عمل خویش میرساند که آن خاندان که زنی در میانشان در مقابل شوکتِ که یزید برای خود ساخته و با وجود جلادان تیغ بدست، اینچنین سخن میگوید و باکی ندارد، پس مردانی به مراتب بزرگتر و شجاعتر دارد که لایق سلطنتند. نه آن کسی که هر جنایتی را که خواسته مرتکب شده و حال فقط شعر میخواند و همه را دعوت به میخواری مینماید و در اشعارش رسالت و وحی را انکار میکند.
او بلافاصله با آیهای از قرآن به غرور یزید حمله میکند که با ایجاد توهمی غلط در بین مردم برای خود مقامی ساخته بود و کشته شدن سید الشهدا علیه السلام و یارانش را دلیل عنایت خداوند بر خویش قلمداد کرده و نشانه عذاب خداوند بر خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله جلوه میداد؛ که: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّمَا نُمَلِّی لَهُمْ خَيْرًا لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمَلِّی لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ». بدان ای یزید! بر خلاف ادعایی که میکنی، این نشانه عذاب خداوند برای توست نه پیروزی، بلکه خدا به تو مهلت داده تا خویش را در قعر جهنم بیشتر فرو بری و باز این اوضاع نشانه خواری و دور بودن ما از رحمت خدا نیست.
«لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ». آیات قرآن کوه را فرو میریزد، کوه پوشالی غرور یزید در مقابل آیهای از قرآن که از دهان منطق وحی خارج گردد. چرا منهدم و نابود نگردد؟!
مهمترین کید یزید که این پیروزی را از خدا جلوه میداد و آن را نشانهی قرب خود به خداوند وانمود کرده و به آن تبختر مینمود، باطل گردیده که هیچ، بلکه اکنون وعده عذاب الهی دریافت میدارد که: «لَتُودُّ يَمِينُكَ كَمَا زَعَمْتَ شُلَّتْ بِكَ مِن مَّرْفِقِهَا وَجَذَّتْ وَأَحَبَّتْ أُمُّكَ لَمْ تَحْمِلْكَ وَإِيَّاكَ لَمْ تَلِدْ حِينَ تَصِيرُ إِلَى سَخَطِ اللَّهِ وَمُخَاصِمُكَ رَسُولُ اللَّهِ».
نه تنها مقام و قربی در درگاه الهی نداری، بلکه بزودی به سوی غضب پروردگار خواهی رفت و دشمنت رسول خدا صلی الله علیه و آله خواهد بود. به گونهای که آرزو میکردی دستت از بازو فلج بود و مادرت اصلا تو را نمیزایید.
دختر علی علیهالسلام با کلامش به سمت انهدام کامل جایگاه پوشالی یزید گام بر میدارد و چنان مقتدرانه و آرام، ولی استوار زمینه کلماتی تندتر و آتشینتر را فراهم میکند که وقتی به عنوان تحقیر و اشاره به اصل و نسب و حالات مذموم گذشتهی یزید، با فریاد: «یَا بْنَ طُلَقَاءٍ» او را خطاب میکند، یزید مجبور به سکوت است و چه بگوید در مقابل حقیقت محض.
او میداند که آن بانو میخواهد به همه بفهماند که دلیل باطل بودن تو و بر حق بودن ما همین بس که آنگاه که اجداد تو به دست اجداد ما اسیر شدند، با آزادی با آنان برخورد شد و مورد عفو و بخشش ما قرار گرفتند و اکنون که تو ظالمانه فائق آمدی، کشتی و سرها را جدا کردی و به نیزه زدی و زن و بچهها را اسیر نمودهای و به این اکتفا نکرده به سر بریده هم جسارت میکنی، که در هیچ مذهب و ملتی پسندیده نیست، بلکه چیزی جز بیرحمی و قساوت قلب در تو نیست، بر خلاف ظاهرت که سعی میکنی تقصیرها را به گردن عبید الله ملعون بیندازی و اظهار دلسوزی برای ما خاندان کنی.
یزید خود و جایگاه خود را در غرقاب سیاسی میبیند.
در طول این ایام جایگاه پوشالیای که یزید برای خود ساخته بود، کجا؟ لقب امیرالمؤمنین کجا؟ و جلادان شمشیر بدست کجا؟ و نسبت خارجی و کفر به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله دادن کجا؟ و اکنون در چنین مجلسی با تمام تدابیری که نموده، توسط زنی از خاندان رسول صلی الله علیه و آله مخاطب شدن که: «یَا بْنَ طُلَقَاءٍ» کجا؟
آری، او چارهای جز سکوت ندارد، زیرا میداند اگر لب به سخن بگشاید، زینب کبری محکمتر و آتشینتر او را سرکوب خواهد کرد، چنانچه لحظاتی پیش برای کنیزی سکینه سلام الله علیها با این بانو همکلام شده و تجربه تلخی را آزموده است، پس برای کمتر ضربه خوردن در این نبرد نابرابر چارهای جز سکوت ندارد.
اما دختر علی علیهالسلام دست بردار نیست. برای آنکه همگان بدانند که جایگاه کشتههای ما چه جایگاهی است و جایگاه کشندگانشان چگونه است، به شهادتشان تصریح میکند که: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُم مِّن فَضْلِهِ». ما زندهایم که کشته شدیم نه تو که به ظلم کشتی، هم جایگاه کشتهها را بیان نمود و هم جایگاه کشندگان را.
پیروز شهید است و شادمان به خاطر دستاورد اخرویاش در جوار رحمت خداوند روزی میخورد. تو و یارانت پیروز نیستید که اظهار شادی و فرح میکنید به خاطر این ظلم و از عاقبت شوم خود بیخبرید و حتی نمیدانید در این دنیای پست هم چیزی دستگیرتان نخواهد شد.
زینب سلاماللهعلیها در حال تخریب کامل تمام عظمت یزید است و تا جایی که خشتی هم از این بنای نحس باقی نگذارد ادامه میدهد.
اکنون وقت آن رسیده تا تمام تاریخ بداند که جنگ بین دو قدرت یا دو صاحب اصل و نسب بر سر مقام نبوده که در مقابل هم به مبارزه برخیزند تا توانایی خود را به رخ ناظران بکشند و رأی برای قدرت خویش جمع کنند؛ بلکه و لئن جَرَّتْ عَلَيَّ الدَّواهِي، مُخَاطَبَتُكَ، یعنی حادثه عظیمی رخ داده که مثل من بزرگی که همکلام متکلمین با ملائکه بوده، باید با مثل تو حقیری که همنشین بوزینهها و سگها و شاربُ الخَمْر است، تکلم کند.
او عظمت و صلابت خویش را به گونهای به نمایش گذاشت که همگان دریافتهاند که اصلاً خود این همکلامی برای این بانو مصیبتی عظیم است، زیرا او در لابهلای کلماتش به همگان نمایانده که یزید کیست و چه کرده و جایگاه یزید چیست.
چه بسا عدهای با استماع جملات سخنگوی شجاع مجلس، در دلشان شادمان هم شدند و او را تحسین کردهاند که نه تنها تخریب جایگاه یزید کرده، بلکه او را تحقیر میکند و به او میگوید که اصلاً در حد و مرتبهای نیست که شخصیت رفیعی مانند زینب بنت امیرالمؤمنین علیهما السلام با او سخن بگوید و با خود میگویند: ایکاش او را بیشتر تحقیر میکرد که طنین صدای بانو برمیخیزد: إِنَّي لَأَسْتَصْغِرُ قَدَرَكِ وَ أَسْتَعْظِمُ تَقْرِيعَكِ وَ أَسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَكِ.
همه بدانند که توهین به یزید و کوچک نمودن او و تحقیرش در حیطه توانایی و قدرت زینب کبراست چون از این خاندان است که وحی و رسالت از آنهاست، شجاعت از آنهاست، سلطنت از آنهاست و…
جایگاه اهل بیت علیهمالسلام برای حضار مجلس تشریح شد و شوکت یزید را منهدم نمود، اکنون تیررس کلامش را دورتر قرار داده و قسم میخورد که: فَوَاللَّهِ.
آنکه با حمد و ثنای پیامبرگونه آغاز نموده و تمام فرازهای کلماتش را با آیات قرآن و بیان احکام الهی محکم و مستدل میکند، بیشک قسم بالله که از دهان گهربارش خارج میگردد، برای بسیاری از افراد حاضر در مجلس حائز اهمیت است که: لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا تُمِيتُ وَحْيَنَا لَا تَدْرِكُ أَمَدَنَا وَ لَا تَبْلُغُ غَايَتَنَا وَ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَ لَا يَرْحَضُ عَنكَ عَارُهَا.
ما جایگاهمان منحصر به شام و اسارت در دست یزید و این مجلس شوم نیست، بدانید زمان در حیطه تصرف و خواست ماست و این ما هستیم که تاریخ را رقم میزنیم. و بدانید و بفهمید که یزید هدفش فقط محو وجود ما نیست، بلکه او میخواهد آرمان ما را با محو کردن یاد ما از اذهان از بین ببرد و آثار وحی را که منسوب به این خاندان است نابود کند.
او به صراحت نه تنها نیت یزید را افشا میکند، بلکه قسم میخورد که او در این هدف شکست خورده است و راه و آرمان حسینی باقی خواهد ماند. و این خونها پایمال نشده است.
از آینده خبر میدهد که نه تنها نمیتوانی درک کنی ما کیستیم و چه در سر داریم و به اوج رفعت ما نمیرسی، بلکه با سعی ناقص و نافرجام خود ننگی برای خود در ادامه تاریخ خریدی که قدرت ازاله آن را نداری و تا ما و یاد ما باقیست ننگ تو هم باقی خواهد ماند.
آری اگر روح متصل به ملکوت و ژرفنگری و بینش بصیر و فکر بلند زینب کبری سلاماللهعلیها نبود، چنین کلماتی شبه اعجاز از آن وجود صادر نمیشد.
این جملات همگان را در فکر فرو برده که این اسیر در بند به کجا مینگرد که سخن از آینده میگوید و چه برنامه و هدفی برای آیندگان میبیند و آن را دنبال میکند؟ او که هر آن ممکن است به امر یزید کشته شود!
و باز هم بانوی کربلا میداند در این جمع حاضر دلها مرده است، پس برای آیندگان پیام میگذارد که حتی اگر ما را بکشید، چون ما برای تاریخ برنامهریزی نمودهایم، پیروزیم اگر چه اسیر یا کشته شویم و پیروزی آن نیست که محدود به زمانی باشد و بعد آن ننگ و رسوایی، بلکه پیروزی آن است که ماندگار باشد با سرافرازی و به ثمر رسیدن هدف.
بسیاری از جمله خود یزید میدانند که این خاندان که این بانو خود را به آن و از آن معرفی فرموده سرشار از علوم و تواناییاند و شنیده یا دیدهاند که پدرش امیرالمؤمنین علیهالسلام از غیب هم خبر میداده است؛ حال که خود را معرفی کرده و با کلمات بلندش به همه ثابت نموده که وارث این خاندان است و اکنون آنان میبینند که دختری از این خاندان چه غوغایی به پا نموده است، پس جا دارد که خبری از غیب هم بگوید که: وَ أَيَّامُكَ إِلَّا عَدَدٌ.
این کلام تهدیدی رسمی است از وارث زبان وحی برای یزید که هر جنایتی را مرتکب شدی تا اثری از وحی و خاندان پیامبر و در نتیجه اسلام نماند؛ حال نه تنها شکست خوردهای و جز ننگ چیزی به دست نیاوردهای، پس بدان که عمر پادشاهیت هم اندک شده است و امیدی به طول حکومتت مدار.
آری تو شعر خواندهای که انتقام گذشتگان را گرفتهای، پس من خبر میدهم که آینده و افکارشان از آن ماست. تو شعر خواندی که وحی و رسالت دروغ بود، من به تو خبر میدهم که وحی ما باقی میماند و تو ننگین و رسوا میشوی و نشانهی صدق گفتارم آن است که عمر حکومتت کوتاه خواهد بود.
کاخ حکومت یزید را لرزاند و نقشههایش را نقش بر آب نمود و مکر و حیلههایش را باطل کرد و شوکت و غرورش را شکست و تحقیرش نمود و در حضور اهل مجلس و برای تمام آیندگان که در طول تاریخ میآیند رسوایش نمود و پرده از چهره منافقش برداشت.
او مأموریتش را به نیکی به انجام داد، حال مانند سخنورانی که در امنیت کامل در جمعی بیخطر سخن میگویند و هیچ اضطرابی ندارند، گویا که اصلاً در مجلس دشمنی وجود ندارد و اگر یزید و جلادان و مشاورانش حضور دارند ما به حسابشان نمیآوریم، با آرامش تمام سخن خویش را با وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي حَكَمَ لِأَوْلِيَائِهِ بِالسَّعَادَةِ، وَ خَتَمَ لِأَصْفِيَائِهِ بِالشَّهَادَةِ، بِبُلُوغِ الْإِرَادَةِ، نَقَلَهُمْ إِلَى الرَّحْمَةِ وَ الرَّأْفَةِ، وَ الرَّضْوَانِ وَ الْمَغْفِرَةِ، وَ لَمْ يُشْقِ بِهِمْ غَيْرُكَ، وَ لَا ابْتُلِيَ بِهِمْ سِوَاكَ، وَ نَسْأَلُهُ أَنْ يُكْمِلَ لَهُمْ الْأَجْرَ، وَ يُجْزِيَهُمْ الثَّوَابَ وَ الذَّخَرَ، وَ نَسْأَلُهُ حُسْنَ الْخِلَافَةِ، وَ جَمِيلَ الْإِنَابَةِ، إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدُودٌ. به پایان میبرد.
چنان حمد و ثنای الهی را بهجا میآورد که گویا هیچ اتفاقی نیفتاده و الان در غل و زنجیر نیست و گویا فقط برای این آمده که خطبه بخواند؛ پس شروع این حرکت را سعادتی از جانب خداوند برای اولیای او نام میبرد و پایان را شهادت که آن هم فوز عظیم است و دعا نموده و از خداوند درخواست اجر و ثواب و ذخیره اخروی مینماید که بدانید! آنکه لایق اجر است، ما هستیم و ما هستیم که جایگاهمان درخواست از خداوند و اجابت اوست.
دقایقی بیش طول نکشید که یزید خود را رسوا میبیند، حال او نمیداند چه بگوید جز اینکه دوباره شعری بخواند که:
یا صَیْحَةَ تَحْمَدُ مَن صَوَائِحِ
مَا أَهْوَنَ الْمَوْتَ عَلَى النَّوَائِحِ (۱۱)
و این خطبه را که آبرویی برای او نگذاشت، به ضجه و نالهای زنانه تعبیر نماید و ضعف خود را در پاسخ به بیانات بانوی کربلا با خواندن این بیت امضا نماید.
اگر این کلمات آتشین نبود، زمینهی سخنرانی امام سجاد علیهالسلام در مسجد شام فراهم نمیگردید.
شکست و تحقیر یزید باعث شد تا سیاست خویش را عوض کرده و برای عوامفریبی بیشتر نرمش به خرج دهد، بلکه دوباره بتواند اذهان عمومی را به نفع خود برگرداند. به همین خاطر، به درخواست امام سجاد علیهالسلام برای خواندن خطبه پاسخ مثبت میدهد؛ ولی بعد از چند روز که هنگام خطبه در مسجد میشود، خطبهخوانی امام هم جز خسارت برای او چیزی به بار نمیآورد و بیشتر او را تضعیف میکند، تا جایی که در یکی از مجالس، سکینه دختر امام حسین علیهالسلام در حضور جمع خوابی را بیان میکند که مضمون خواب آبروی یزید را میبرد (۱۲). اما یزید آنقدر ضعیف شده که حتی نمیتواند به این خواب اتهام دروغ بزند و خود را نجات دهد، زیرا میداند که زینب کبری با منطقی مستدل صدق خواب را برای همه اثبات میکند.
او که ظالمانه چند روز پیش میخواست امام سجاد علیهالسلام را به قتل برساند، اکنون چنان در مقابل اقتدار دختر علی به زانو درآمده که هنگامی که مشاوران یزید رای به کشتن اسرا دادند، امام باقر علیهالسلام که در سن طفولیت قرار دارد، در حضور جمع پس از حمد و ثنای الهی به یزید میگوید: «اینها تو را برخلاف همنشینان فرعون مشورت دادند. وقتی که درباره موسی و هارون با آنها مشورت کرد، به او گفتند: خودت و برادرت را مهلت بده؛ ولی اینها (مشاوران یزید) به تو مشورت دادند که ما را بکشی و این علتی دارد.» یزید میپرسد: «علت چیست؟» آن حضرت جواب میدهد: «آنان از زنان نجیب بودند و اینها فرزندان زنان نانجیباند، زیرا پیامبران و اولاد پیامبران را جز زنازادگان نمیکشند.»
یزید سر به زیر میاندازد و حتی در مقابل این طفل به ظاهر جوابی ندارد (۱۳). حال آنکه به همهی حضار و یزید و مشاورانش به صراحت میفهماند که شما اولاد زنا هستید، زیرا این جمله که «کشانندگان پیامبران و اولاد پیامبران فرزندان زنا هستند» به قدری در زبان مردم رواج دارد و حتی در کتب آسمانی دیگر آمده که از آفتاب روشنتر است و ربطی به خارجی یا شورشی یا کفر ندارد و آنچه که مسلم است، حسین علیهالسلام فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله بوده است.
این پیروزی مرهون همان خطبهی غرایی است که زینب کبری سلاماللهعلیها خواند و یزید را شکست.
او اکنون که بیش از چند صباحی از ورودشان به شام نگذشته، در میان مردم شام چنان جایگاهی دارد که با یزید همکلام نمیشود و در یکی از مجالس، وقتی یزید رو به او کرده با او سخن میگوید، نه تنها جواب او را نمیدهد، بلکه با انگشت به امام سجاد علیهالسلام اشاره میکند که: «او سید و خطیب قوم است، با او سخن بگو» (۱۴) و این نهایت استیصال یزید را در مقابل کلام و شخصیت او میرساند.
و آن بانو بعد از خطبه امام سجاد علیهالسلام در مسجد شام که ارکان حکومت یزید را متزلزل نمود، به یزید پیغام میدهد که اجازه دهد برای امام حسین علیهالسلام ماتم بپا کند و یزید میپذیرد، زیرا چارهای جز این ندارد.
این بانوی مجاهد اسلام با پیغامش به یزید و اطاعت یزید از او و یا پاسخ ندادن دختر علی علیهالسلام به آن ملعون به این کلامش که فرمود: وَلَئِنْ جَرَّتْ عَلَيَّ الدَّوَاهِي مُخَاطَبَتُكِ، إِنِّي لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكِ، جامه عمل پوشید. (یعنی اگرچه اتفاق بزرگی رخ داده که من با تو همکلام شوم، ولی من تو را بسیار کوچک میشمارم.)
و یزید برای اینکه فشار عمومی اذهان جامعه را بر خود کم کند، اجازه سوگواری به آنها میدهد! حتی علی بن حسین علیهالسلام را با خود سر سفرهی غذاهای روزانه مینشاند (۱۵).
این دگرگونی اوضاع مرهون عظمت و اقتدار زینب علیهاسلام است، زیرا آن بانو جرات و زمینه را برای برخورد ایلچی پادشاه روم و رأس الجالوت رئیس یهودیان با یزید فراهم نمود تا جایی که همسر یزید هم وارد مجلس شده و با حرکات و سخنانی او را مذمت میکند.
بعد از این واقعه، مأموریت پرچمدار کربلا تغییر میکند؛ حال که یزید رسوا شده و لشکر شیطان هویتش برملا گشته و نتوانسته خود را سپاه رحمان معرفی کند، نهال این دستاورد نیاز به آبیاری و نگهداری دارد تا این پیروزی در دل تاریخ بماند و در تمام اعصار این نهضت بزرگ با سپاه شیطان بجنگد و آن را مغلوب سازد.
آری، این دِرايت را دختر علی علیهالسلام در بیت الأحزان از مادر آموخته که گریه و تداوم آن فریادی بلند برای یادآوری این نهضت و جلوگیری از فراموشی آن است و برپاداشتن عزا برای نهضت سیدالشهدا علیهالسلام و بقای آن تاریخ را به نفع اسلام رقم میزند و شیاطین مخالف اسلام در برابر این حربه هیچ مقاومتی ندارند.
اما یزید به خیال خام خود میپندارد که اجازه گریه به آنها آتش نفرت مردم را نسبت به خود کم میکند! و غافل است از این که گریههای زینب کبری سلاماللهعلیها شمشیری دیگر از شمشیهای حسینی علیهالسلام است که برای ریشهکن نمودن ظلم و افشای باطن نفاق کشیده شده.
دیر نپایید که خانهای که خواهر حسین علیهالسلام برپا نمود، محل گریه و ضجه برای آلالله تبدیل شد و لعن یزید در کنار گریهها برای سیدالشهدا علیهالسلام قرار گرفت، تا جایی که نزدیک بود مردم به قصر یزید بریزند و او را بکشند که مروان حکم بدادش رسید که «چه نشستهای؟ دختر علی علیهالسلام با گریههای خود همه را علیه تو شورانده است» و یزید باز هم از سر عجز در مقابل دانایی زینب کبری سلاماللهعلیها دستور داد آن مجلس را تعطیل کنند و این شکست دیگری در برابر گریهها و روضهخوانیهای دختر آگاه علی علیهالسلام بود که «ای اهل شام، بنگرید که به ظلم کشتند و اجازه سوگواری هم نمیدهند.»
یزید چارهای ندارد که زینب سلاماللهعلیها را از شام اخراج کند، چون اوضاع شام آنچنان مقهور افکار این بانو قرار گرفته است که اگر بماند، حکومت یزید محکوم به سرنگونی است. اما برای آنکه عجز خود را همگان نفهمند، از علی بن حسین علیهالسلام میپرسد: «دوست دارید بمانید یا به شهر خود برگردید؟» و به امام سجاد علیهالسلام وعده میدهد که سه خواسته او را برآورده سازد.
عجیب است در این مدت چه اتفاقی افتاده که سرهای آویزان بر سردر دارالاماره و مساجد، و زنجیر و اسارت و جلادان تیغ بهدست و شعرهای کفرآمیز و رأی دادن مشاوران یزید به قتلعام اسرا جای خود را به انتخاب در ماندن یا رفتن و وعده به برآوردن حاجت و اجازه سوگواری در خانهای مستقل داده؟ مگر همینها نبودند که هرگاه این اسرای مظلوم از راه رفتن خسته میشدند و یا بغض گلویشان را میفشرد و صدا به گریه بلند میکردند، با شلاق و کعبه نی به حرکت وادارشان میکردند و از گریه منعشان مینمودند؟!
هنگام رفتن اسرا به سمت مدینه است، اما باز هم زینب این فاتح حماسهی اسارت است که با جمله: «لَسْنَا فِی عُرْسٍ» (ما در عروسی نیستیم) نقشه دیگر یزید را با سوار نشدن بر مرکبهای زینت شده، نقش بر آب میکند و آنها را مجبور میکند که تمام کجاوهها را سیاهپوش کنند.
چرا که همین سیاهپوشی در طول راه، پرچم عزای سیدالشهدا علیهالسلام و سرکوبی یزید است و تمام ناظران را به پرسش وامیدارد که چرا این کاروان سیاهپوش است؟ و باز هم زمینهای دیگر برای خطبهها و نالههای آتشین زینب سلاماللهعلیها فراهم میگردد و دوباره شکستی برای یزید و پیروزیای دیگر برای حسین علیهالسلام.
چه بد مردمی هستند آنانی که هنگام عبور اسرا از بالای بامها به جای خداحافظی و تسلیت به این داغدیدگان دشنام میدهند و چه نجاتیافتهاند آنانی که گریهکنان و تسلیتگویان اسرا را در آغوش کشیده و میگریند.
آری، صدای زینب سلاماللهعلیها از رعد رساتر بود و از آب زلال صافتر؛ اما آنان که «خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ» (خدا بر دلهایشان مهر نهاد و بر گوشهایشان و بر دیدگانشان پردهای افکند) بودند آن را در نیافتند تا «وَ يُمِدُّهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ» (و آنان را در طغیانشان فرو میبرد).
هنگام جدایی است، اما صدای مظلومیت حسین علیهالسلام تنینی در شام انداخته که لکه ننگی است برای ظالمانی چون یزید و اگر این مظلومیت به فراموشی سپرده میشد، از اسلام اثری باقی نمیماند.
پس آن بانوی بیدار قبل از آنکه یزید به نقشهای بیندیشد، راه را بر او میبندد. از کجاوه سر بیرون میآورد و محزون بعد از خداحافظی میگوید: «ای زنان شام، ما امانتی در نزد شما داریم، فراموشش نکنید و کنار قبرش بروید.»
آری، پرچم فتحالفتوح خود را در کنار کاخ یزید به اهتزاز درآورده و میرود و چه زمانشناس است زیرا که سفارش هنگام جدایی بیادماندنی است.
کاروان زینب و همراهانش سلاماللهعلیهم اجمعین در مقابل دیدگان اشکبار بیدارشدگان از خواب شوم شام در افق محو شد. اما تمام بنای معاویه و یزید را که در دشمنی با اهل بیت علیهمالسلام در شام برپا کرده بودند، فرو ریخت. اگرچه او از داغ شهادت امام زمانش و برادرانش و بهترین یاران و عزیزانش میسوزد، اما جایگاهی در شام ساخته که نه تنها شام را، بلکه تمام عالم را منقلب مینماید.
او اکنون بعد از قرنها دو زیارتگاه دارد و نهضتش و یادش در اذهان و دلها باقی است و بقای او بقای اسلام است.
اما کجاست یزید؟ کجاست قبر یزید؟
و السلام
منابع:
۱-بحار الانوار (علامه مجلسي) ج ۴۵ ص ۱۲۷- عوالم الامام حسين (ع) (شيخ عبد الله بحراني) ص ۴۲۸- موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص ۳۶۳– لواعج الاشجان (سيد محسن امين) ص ۲۲۰- معالم المدرستين (سيد مرتضي عسكري) ج۳ ص ۱۵۵ – جواهر التاريخ (شيخ علي كوراني عاملي) ج۴ ص ۸۲ – كربلا الثوره و الماساه (احمد حسين يعقوب) ص۴۹-سفينه البحار ج۳ ص ۱۰۸ – زينب الكبري من المهد الي اللحد ص ۳۷۲
۲- رمز المصيبه به نقل از تذكره الشهدا ص ۴۱۱- مقتل رقيه ص۱۳۸
۳- مستدرك الوسائل (ميرزا حسين نوري طبرسي) ج۷ ص ۲۹۰ – التفسير الحديث(محمد غزه دروزه) ج۴ ص ۴۵۸ – موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص ۳۶۵ – بحار الانوار ج۴۵ ص۱۲۹- لواعج الاشجان (سيد محسن امين ) ص ۲۱۹- اعيان الشيعه (سيد محسن امين) ج۱ ص ۶۱۵- اللهوف في قتلي الطفوف(سيد ابن طاووس) ص ۱۰۳- زينب الكبري من المهد الي اللحد ص ۳۷۵ – تسليه المجالس و زينه المجالس (مقتل الحسين عليه السلام )ج۲ ص ۳۸۳
۴- بحار النوار (علامه مجلسي) ج۴۵ ص ۱۴۳- العوالم الامام حسين (شيخ عبد الله بحراني) ص ۴۴۳- موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص ۳۸۴ – تاريخ مدينه دمشق (ابن عساكر) ج۶۲ – معالم المدرستين(سيد مرتضي عسكري) ج۳ ص ۱۶۴
۵-مناقب آل ابي طالب (ابن شهر آشوب ) ج۳ ص ۲۶۰- بحار الانوار (علامه مجلسي) ج۴۵ ص۱۲۸- العوالم الامام حسين (شيخ عبد الله بحراني) ص ۴۲۸- معالم المدرستين (سيد مرتضي عسكري) ج۳ ص ۱۳۷- جواهر المطالب في مناقب آل علي (محمد بن احمد دمشقي باعوني شافعي) ج۲ ص ۲۷۰- الخرائج و الجرائح (قطب الدين راوندي ج۲ ص ۵۸۰- شذرات الذهب في اخبار من ذهب (عبد الحي العكري الدمشقي) ج۱ ص ۶۷- تسليه المجالس و زينه المجالس (مقتل الحسين عليه السلام) ج۲ ص ۳۸۲
۶-ارشاد (شيخ مفيد) ج۲ ص ۱۲۰- بحار الانوار ج۴۵ ص ۱۳۶ – العوالم الامام حسين (شيخ عبد الله بحراني ) ص ۴۳۶- تاريخ طبري (محمد جرير طبري) ج۴ ص ۳۵۲- المنتظم في تاريخ الامم و الملوك (ابن جوزي) ج۵ ص ۳۴۳- البدايه و النهايه (ابن كثير ) ج ۸ ص۲۱۱- مقتل الحسين (ابو مخنف ازدي) ص۲۱۳- اعلام الوري باعلام الهدي (شيخ طبرسي)ج۱ ص ۴۷۴- الدر النظيم (يوسف بن حاتم الشامي المشغري العاملي) ص ۵۶۶- جواهر التاريخ (شيخ علي كوراني عاملي) ج۴ ص ۸۹- موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص۳۶۹ – شرح احقاق الحق (سيد مرعشي ) ج۳۳ ص ۶۶۳- وقعه الطف ص ۲۷۱
۷- الدعوات (قطب الدين راوندي) ص ۶۱- بحار الانوار ج ۴۵ ص ۲۰۰ و ج۹۸ ص ۱۳۶- العوالم الامام حسين (شيخ عبد الله بحراني) ص ۴۱۶- موسوعه كلمات امام حسين ص ۷۰۸- موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص ۳۷۲- فقه الطب (مركز المعجم الفقهي) ج۸ ص ۱۳۳۰۰- رياض الابرار في مناقب ائمه الاطهار(نعمت الله بن عبد الله جزائري ج۱ ص ۲۶۳
۸- كذبت والله ولؤمت، والله ما ذلك لك ولا له. فغضب يزيد و قال : كذبت ، إن ذلك لي ، ولو شئت أن أفعل لفعلت . قالت : كلا والله ما جعل الله لك ذلك إلا أن تخرج من ملتنا وتدين بغيرها. فاستطار يزيد غضبا و قال: إياي تستقبلين بهذا؟ إنما خرج من الدين أبوك وأخوك . قالت زينب: بدين الله و دين أبي و دين أخي اهتديت أنت وجدك وأبوك إن كنت مسلما. قال : كذبت يا عدوة الله . قالت له: أنت أمير، تشتم ظالما وتقهر بسلطانك، فكأنه استحيا و سكت. فعاد الشامي فقال: هب لي هذه الجارية. فقال له يزيد: اغرب، وهب الله لك حتفا قاضيا. امالي (شيخ صدوق) ص ۲۳۱- الارشاد(شيخ مفيد) ج۲ ص۱۲۱-الاحتجاج (شيخ طبرسي) ج۲ ص ۳۸- بحار الانوار (علامه مجلسي) ج۴۵ ص ۱۳۶و ص ۱۵۶- عوالم الامام حسين(شيخ عبد الله بحراني) ص ۳۹۷- لواعج الاشجان (سيد محسن امين) ص ۲۳۲- معالم المدرستين(سيد مرتضي عسكري) ج۳ ص ۱۶۰- تاريخ مدينه دمشق(ابن عساكر) ج۹۶ ص ۱۷۷- تاريخ طبري(محمد بن جرير طبري) ج۴ ص ۳۵۳- المنتظم في تاريخ الامم و الملوك(ابن جوزي) ج۵ ص ۳۴۴- البدايه و النهايه (ابن اثير) ج۸ ص ۲۱۲- الصديقه زينب شقيقه الحسين عليهما السلام(سيد محمد تقي مدرسي)ص ۴۹- رجال تركوا بصمات علي قسمات التاريخ(سيد لطيف قزويني)ص۱۶۶- مقتل الحسين (ابي مخنف الازدي) ص ۲۱۴- اعلام الوري باعلام الهدي(شيخ طبرسي) ج۱ ص ۴۷۵- جواهر المطالب في مناقب الامام علي عليه السلام (محمد بن احمد الدمشقي الباعوني الشافعي) ج۲ ص ۲۹۵- جواهر التاريخ (شيخ علي كوراني) ج۴ ص ۹۰- وفيات الائمه (من علماء البحرين و القطيف) ص ۴۶۰- شرح احقاق حق(سيد مرعشي) ج۳۳ ص ۶۶۳- العقيله و الفواطم (حاج حسن شاكري) ص ۴۳ و ص ۱۳۷- وقعه الطف (ابي مخنف كوفي) ص ۲۷۲
۹- تسليه المجالس و زينه المجالس (مقتل الحسين) ج۲ ص ۳۸۴- الاحتجاج (شيخ طبرسي) ج۲ ص۳۴- موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص ۳۷۳و ص ۳۷۶- مثير الاحزان (ابن نما حلي) ص ۷۹- بحار الانوار (علامه مجلسي) ج۴۵ ص ۱۳۲- لواعج الاشجان (سيد محسن امين)ص ۲۲۲- اعيان الشيعه (سيد محسن امين) ج۱ ص ۶۱۶ و ج۷ ص ۱۳۹- جواهر التاريخ (شيخ علي كوراني عاملي) ج۴ ص ۹۲-وفيات الائمه (من علماء البحرين و القطيف)ص ۴۵۶- علي خطي الحسين عليه السلام(الدكتور احمد راسم النفيس)ص ۱۴۲
۱۰- فاسئلوا اهل الذكر (دكتر محمد تيجاني) ص ۴۶- مناقب آل ابيطالب(ابن شهر آشوب) ج۳ ص ۲۶۱- مدينه المعاجز (سيد هاشم بحراني ) ج۴ ص ۱۴۰- بحار الانوار ج ۴۵ ص ۱۳۳- العوالم الامام حسين شيخ عبد الله بحراني) ص۳۹۷- الغدير (شيخ اميني) ج۳ ص ۲۶۰- شرح نهج البلاغه (ابن ابي الحديد ) ج ۱۵ ص ۱۷۸ پاورقي- تفسير قمي (علي بن ابراهيم قمي) ج۲ ص ۸۶- تفسير صافي (فيض كاشاني) ج۳ ص ۳۸۸- تفسير نور الثقلين (شيخ حويزي) ج۳ ص ۵۱۸- تاريخ طبري(محمد جرير طبري) ج۸ ص ۱۸۷- افادات من ملفات التاريخ (محمد سليم عرفه) ص ۲۰۲- ينابيع الموده لذي القربي(القندوزي) ج۳ ص۳۲و ص۴۲و ص ۲۴۴
۱۱- الاحتجاج (شيخ طبرسي) ج۲ ص۳۵- بحار الانوار (علامه مجلسي) ج۴۵ ص ۱۵۷- العوالم الامام حسين عليه السلام (شيخ عبد الله بحراني) ص ۴۰۳- موافق الشيعه(احمدي ميانجي) ج۲ ص ۹۲- قاموس الرجال (شيخ محمد تقي تستري) ج۱۲ ص ۲۷۰- صديقه زينب شقيقه الحسين عليهما السلام (سيد محمد تقي مدرسي) ص ۸۶- جواهر التاريخ (شيخ علي كوراني) ج۴ ص ۹۲- موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص ۳۷۶- موسوعه عقايد الاسلاميه (محمد ري شهري) ج۳ ص ۳۵۰- علي خطي الحسين (دكتور احمد راسم النفيس) ص ۱۴۳- تسليه المجالس و زينه المجالس (مقتل الحسين) ج۲ ص ۳۸۸- عوالم العلوم (بحراني اصفهاني) ج۱۱ ص۹۷- مثير الاحزان (ابن نما حلي) ص ۸۱- لواعج الاشجان (سيد محسن امين ) ص ۱۳۸- معالم المدرستين(سيد مرتضي عسكري) ج۳ ص ۱۶۴- اعيان الشيعه (سيد محسن امين) ج۱ ص ۶۱۶و ج۷ ص ۱۴۰- رجال تركوا بصمات علي قسمات التاريخ (سيد لطيف قزويني) ص ۱۶۶- اللهوف في قتلي الطفوف (سيد بن طاووس) ص ۱۰۷- وفيات الائمه (من علماء البحرين و القطيف) ص ۴۵۲- الاخلاق الحسينيه(جعفر بياتي) ص ۵۷
۱۲- مثير الاحزان (ابن نما حلي) ص ۸۳- اللهوف في قتلي الطفوف(سيد بن طاووس)ص ۱۰۹- بحار الانوار (علامه مجلسي) ج۴۵ ص ۱۴۱- العوالم الامام حسين (شيخ عبد الله بحراني) ص ۲۴۱- المجالس العاشوريه في ماتم الحسينيه(شيخ عبد الله حاج حسن آل درويش) ص ۷۱- مقتل الحسين(ابو مخنف ازدي) ص ۲۳۱ پاورقي- موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص ۳۵۸
۱۳- اثبات الوصيه (مسعودي)- نفس المهموم (علامه مجلسي)
۱۴- مناقب آل ابي طالب (ابن شهر آشوب) ج۳ ص ۳۰۹- بحار الانوار (علامه مجلسي) ج۴۵ ص ۱۷۵- عوالم الامام حسين (شيخ عبد الله بحراني) ص ۴۱۱- موسوعه شهادت معصومين ج۳ ص ۳۴
۱۵و ۱۶و ۱۷- العوالم الامام حسين (شيخ عبد الله بحراني) ص۴۴۴- بحار الانوار (علامه مجلسي)ج ۴۵ ص ۱۴۳- نفس المهموم ص۲۶۲ – الفصول المهمه في معرفه الائمه (علي بن محمد احمد مالكي . ابن صباغ) ج۲ ص ۸۳۸- كامل بهائي- زينب الكبري من المهد الي اللحد ص ۵۰۵-مستدرك الوسائل (ميرزا حسين نوري طبرسي) ج۳ ص ۳۲۷- مستدرك سفينه البحار (شيخ علي نمازي) ج۵ ص ۲۷۹- الشعائر الدينيه (شيخ محمد سند ) ص ۱۳۴- موسوعه شهادت معصومين ج۲ ص ۳۹۰- اجوبه مسائل جيش الصحابه (شيخ علي كوراني عاملي) ص ۱۱۶- الانتصار (عاملي) ج۹ ص ۲۴۵
۱۸- مقتل رقيه (مسعود قاسمي)ص ۱۷۲به نقل از كامل السقيفه